تبليغاتX
فصل رهایی

فصل رهایی

سیاسی - اجتماعی

فرصت اندک ، مسئولیت خطیر

 
image

کمتر از ده روز به تاریخ ثبت رسمی اسمای کاندیدان ریاست جمهوری افغانستان باقی مانده است. اما تا هنوز از کاندید مستقل جامعه هزاره خبری در میان نیست. هرگاه این توفیق حاصل نشود ما بدون شک دچار یک غفلت تاریخی خواهیم شد.در چنین وضعیت آرای جامعه پراگنده میشودورهبران به دلیل فقدان همآهنگی درونی خود شان، قادر به اجماع آرا نخواهند گردید، چون هرکدام تلاش خواهند کرد تا رای مردم را در صندوق کاندید مورد نظر خود واریز نماید. این سر آغاز پراگندگی رای جامعه خواهد بود. وقتی کاندید مستقل جامعه مطرح نباشد،مردم دچار فقدان همسویی اجتماعی گردیده و فضای گرم همگرایی به محیط سرد، بی روح و توام با سرگشتگی، مبدل خواهد شد.

تجربه نخستین انتخابات ریاست جمهوری نشان داد که جامعه هزاره به ویژه زنان این جامعه، گروه، گروه در شهر ها، ولایات و مناطق هزاره نشین به کاندید مستقل جامعه خود در یک همگرایی واحد، رای دادند وبدینسان شعور اجتماعی وعقلانیت سیاسی شان را به نمایش گذاشتند. نکته که نباید از آن غافل گردید اینکه نبود کاندید مستقل در این دوره ای از انتخابات، جامعه را به شدت دچار سرگشتگی میسازد وبه روحیه جمعی لطمه بزرگی وارد می نماید.چون هزاره جات دو ممیزه برجسته در انتخابات دارد:

  ۱ - امنیت کامل و سراسری.

۲ - مشارکت فعال وگسترده زنان در انتخابات. 

   آیا لزومی دارد که از این ممیزات بسیار مهم وارزشمند، چشم پوشید وآرای یک جامعه منسجم را به صندوق کاندیدان غیر این جامعه ریخت ؟ اگر کاندید مستقل ودارای پایگاه اجتماعی وارد عرصه شود، به یقین که شور و هیجان به مراتب بیشتر از انتخابات قبلی را بر خواهد انگیخت. چون در هفت سال ریاست جمهوری آقای کرزی، هزاره جات فقط دو کیلو متر سرک اسفالتی را نصیب شد که آنهم توسط خانم بوش، افتتاح گردید. در هر نوبتی که آقای کرزی به بامیان رفت، در وصف آن ولا و مردمانش آنقدر سخنان پرزرق و برق گفت که تصور میشد به زودی سیمای این ولایت تغییر می نماید، اما فقط آن حرف هااز عقب همان میزخطابه دود شدو به هوا رفت. مردم به خوبی درک کردند که این وعده های آقای کرزی وعده های سرخرمنی بیش نبودند. در دوران ریاست جمهوری جناب کرزی بود که مردم هزاره پس از سه دهه، با هجوم بیرحمانه  کوچیها، درمرگ عزیزان شان و بهسود سوخته، مویه کردند. درهمین دوران بود که میلیارد ها دالر در افغانستان سرازیر گردید ودرمناطق پر آشوب جنوب صدها هزار دالر بنام باز سازی فرستاده شد، اما "هزاره جات امن" نه تنها از بازسازی محروم نگهداشته شد، بلکه بار دیگر موسسات بین المللی از جمله موسسه اکسفام، در چندین نوبت از بروز فاجعه انسانی در این مناطق به دلیل قحطی، خبر دادند. مجموعه این رویدادهای نامیمون در مناطق هزاره جات، اتوریته رئیس جمهور کرزی را نزد جامعه هزاره به زیر کشیده است. طبیعی است که برای کاندید مستقل جامعه ، فضای جدیدی مساعد گردیده است، هرگاه وارد عرصه رقابت های انتخاباتی گردد، اجماع آرای مردم را با خود خواهد داشت.

    برخی ها میگویند که ما در این دوره نباید کاندید مستقل داشته باشیم. استدلال شان بیشترازناتوانی توارد خودشان در دایره رقابت ها، منشا می گیرد. در حالیکه در دور اول انتخابات این عزیزان از فعالان کاندید مستقل جامعه بودند. اگر دردور نخست وارد شدن کاندید مستقل درست بود، حالا چه دلایلی برای نادرستی آن وجود دارد. آیا مسئله ملی در افغانستان راه حل یافت ؟ آیا هزاره جات از نعمت بازسازی بهره مند گردید؟ آیا از تجاوز کوچی ها جلو گیری شد ؟ آیا سرک کابل - هزاره جات که از ۴۰ سال پیش طراحی شده بود، آغاز به کار کرد ؟ آیاولسوالی های واجد ولایت شدن در هزاره جات ،به ولایات تبدیل شدند؟ آیا از میلیار هادالر سرازیر شده سهم کوچکی به هزاره جات داده شد ؟ پس اگر این پرسشها حد اقل پاسخ مثبت خودرا می یافتند، وارد شدن کاندید مستقل ناروا پنداشته میشد. اما گذر هفت سال نشان داد که هزاره جات ومردم هزاره، فقط در محرومیت تعمدی وآگاهانه نگهداشته شدند،ولی در مقام سخن از این تعمد چیزی نگفتند ولی در مقام عمل، سعی کردند که در دیوار این محرومیت کمترین صدمه ای وارد نشود. و این قرارداد نا نوشته بمثابه یک فرایند تاریخی در قبال مردم هزاره اعمال گردید.پس در این دوره از انتخابات داشتن کاندید مستقل در جامعه ضروری تر از دوره نخست انتخابات ریاست جمهوری، می باشد. چون تجربه هفت سال گذشته نشان داد که نسبت به تداوم محرومیت جامعه هزاره، علی الرغم تغییرات ملی وبین المللی، دستگاه قدرت در افغانستان متعهد وپایدار عمل میکنند. در مقابله با این فرایند نابهینه واستخوان سوز نبایداز در عذرو تگدی وارد گردید، کاندید مستقل جامعه که آرای جمعی مردم را با خود دارد، با دولت بعدی ورئیس جمهور منتخب، نه از موضع " لابه گری "، بلکه ازسکوی قدرت مردم، چانه زنی سیاسی خود راانجام خواهدداد. بازسازی هزاره جات،رسمیت بخشی ولایات جدید، جلوگیری بدون قید وشرط از ورود کوچی ها به هزاره جات، آغازکار سرک کابل ـ هزاره جات، توسعه مکاتب ودانشگاها وغیره از جمله اولویت های اند که کاندید مستقل جامعه به عنوان ممثل اراده جمعی مردم خویش،در چانه زنی های خود ـ نه بگونه خاضعانه، بلکه با جسارت و استواری - توجه دستگاه قدرت آینده را به آن جلب نموده تا عملاً به این خواسته ها جامه عمل بپوشانند.

  برخیهااشاراتی داشته اند که آقای بشردوست که هم تحصیلکرده، هم روشنفکر وهم هزاره است، میتواند کاندید مستقل جامعه هزاره باشد.آقای بشردوست خود به این سوال پاسخ داده است.جناب بشردوست نه تنها خودرا کاندید جامعه هزاره نمیداند، بلکه هر کی از محرومیت تاریخی، درد جانکاه، قتل عامها ونسل کشی این جامعه یادنماید، ایشان، آنرا معادل اندیشه های فاشیستی قلمداد میکند.آقای بشردوست علی الرغم سیمای هزارگی خود، این لباس را برقامت خود، خیلی ناموزون میداند.

   همچنان در طی نوشته ها ودیدگاهای برخی از دوستان کاندید های احتمالی مختلفی  به عنوان کاندید مستقل جامعه هزاره مطرح شده است، اما در مخیله این شخصیت ها مسئله کاندیداتوری شان حتی برای یکبار هم خطور نکرده است، چه رسد که آنها اعلام آمادگی نمایند. خوب ما فرصت اندکی داریم، در این فرصت ناچیز نباید زمان را به تئوری پردازی وتحلیل های جامعه شناسانه از دست بدهیم. مهم این است که حب وبغض، گذشته های سیاسی چون چپ ور است، سوابق تشکیلاتی وغیره راباید کنار گذاشت. چون این "یاوه های هدف دار" علاوه برآنکه زمان را از ما میگیرد، مارا از همدیگر متفرق میسازد. ما به چشمان خود مشاهده میکنیم که در جوامع دیگر این " مسیر ها " همه در یک رودجاری میشوند و هر گونه تفکیک را حرام کرده اند. وای برحال ما که  با گذشته تاریخی درد ناک جامعه خود، هنوز در مسیرهای متعدد ومختلف سرازیر شویم. طبیعتاً با این سرازیری ما به یک رود باری کوچک هم تبدیل نخواهیم شد، بلکه هرکدام بطور جداگانه در شن های سوزان بیابان خواهیم خشکید. چون مارا هم از درون وهم از بیرون میخواهند پراگنده سازند. پراگندگی خودش آغاز زوال یک جامعه است. نباید بگذاریم که آرای مردم ما پراگنده شوند. ما ناگزیری تاریخی داریم تا کاندید مستقل خودرا از طریق اجماع همگانی وارد عرصه نماییم و او فریادی از همصدایی ما باشد. ورنه در هر قدم برای ما خارکشت میکنند. آخرین اش هم " احوال شخصیه تشیع " است که میخواهند طبل رسوایی مارا در سطح ملی وبین المللی بکوبند. اما برای مقابله با این توطئه خطر ناک، ماباید اراده جمعی خود را در وجود یک کاندید مستقل متمرکز سازیم، تا در فردای بازتاب اراده ما، نخستین گام کاندید مستقل جامعه، حذف این ماده های افتضاح آور خواهدبود. توجه داشته باشیم که در افغانستان کسانی میتوانند دست به مبارزه سیاسی وانتخاباتی بزنند که از جسارت وشهامت بالایی برخوردارد باشد. از تهدید نترسد، تطمیع نشود، دارای برنامه های بسیار دقیق، کارا و موثر باشد. خطر کند ودر ارائه اندیشه هایش مهارت وتوانایی داشته باشد وازسوی دیگر نه تنها پشتوانه ای جامعه هزاره را با خود داشته باشد، بلکه از پشتوانه ای جامعه ازبک وترکمن نیز برخوردار باشد. در حال اگر چنین شخصیتی داشته باشیم،چرا وارد عرصه انتخابات نشود؟ در عدم توارد به این عرصه، هفت سال بعد، شاید اندکی از این پایگاه اجتماعی را با خود نداشته باشد. چون حوادث سیاسی واجتماعی در افغانستان پیشبینی ناپذیر است. فرصت هارا باید دریافت، باور واعتماد مردم را نباید به بازی گرفت در خط خطیر هدایت گری جامعه پیش باید رفت. زیراانسان های  شجاع میتوانند خطر نمایند نه هر " مخنث بی ایمان ".

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:24  توسط نواندیش  | 

کودک آزاری، اسارت و برده سازی

 

کودک آزاری، اسارت وبرده سازی

 
image

از قبل باید یاد آور شوم که نویسنده این سطور،خودرا صاحب صلاحیت در امور دینی نمیداند. امااین عدم توارد مانع از آن نمیشود تا در مورد قانون " احوال شخصیه اهل تشیع" در افغانستان سکوت اختیار کنیم و یادر مورد برخی از ماده های آن، که بد تر از شریعت طالبانی،ناقض حقوق زنان اند،لب بازنکنیم. چون این ماده های ناهنجار نه تنهابه شان انسانی زن لطمه وارد میکند بلکه پیروان مذهب تشیع را ـ اکثریت آن را جامعه هزاره تشکیل میدهد ـ نشانه رفته است. این قانون در زمانی تصویب میشود که تب وتاب انتخابات ریاست جمهوری در افغانستان فضای ملتهبی ایجاد کرده است.به همه روشن است که درانتخابات، زنان جامعه هزاره همسان با مردان در پای صندوق های رای میروند.

اگر زمینه فعالیت های اجتماعی در بیرون از خانه برای زنان جامعه هزاره مساعد گردد، پذیرش اینگونه فعالیت ها یک امر بدیهی برای آنها می باشد. برای اینکه محدودیت های جدی را برای جلوگیری ازمشارکت زنهای این جامعه ایجاد کرده باشند اینبار از دروازه مذهب وارد گردیدند، چون گردانندگان این توطئه از مومنیت این جامعه اگاه بودند، با این حربه اهل تشیع ودر واقع جامعه هزاره را در شرایط قرار دادند که با واکنش های جهانی مواجه شوند. در آستانه شصتمین سالگرد پیمان اتلانتیک شمالی، رئیس ناتو به صراحت از امضای این قانون توسط آقای کرزی انتقاد نمود، واین قانون را علاوه بر انکه ناقض حقوق بشر دانست، بلکه عدم افزایش نیروهای نظامی از سوی کشور های عضو را منوط به توشیح وتصویب این قانون دانست. در اینجا عمدتاً روی سه ماده این قانون مکث میکنیم، چون همین سه ماده در واقع آزار،اسارت وبردگی جنسی زن را جنبه قانونی می بخشد.

 ۱ -  سن ازدواج دختران در این قانون ۹ سال پیشبینی گردیده است.

 ۲- زن بدون اذن شوهر از خانه بیرون شده شده نمیتواند.

 ۳ - زن مجبور است تا به خواست جنسی شوهرش ولو اگر تمایل نداشته باشد، پاسخ مثبت بدهد.

    قانونی ساختن موارد بالا،بیشتر از آنکه هویت مذهبی اهل تشیع افغانستان را برجسته بساز د برخلاف لطمه ای بزرگی به پیروان این مذهب وارد می نماید. اگر سن ازدواج دختران نه سال تعیین گردداین بدان معنا است که به روش " پدافیلی " جنبه شرعی وقانونی داده شود. چنانچه در کشورهای غربی صدها " پدافیل " به دلیل تجاوزجنسی به کودکان زیر سن،زندانی اند. یک دختر ۹ ساله در واقع طفلی است که هنوز بوی شیر مادررا در دهن دارد، چگونه میتوان به ازدواج این کودک جنبه قانونی وشرعی بخشید ؟

   ماده ای دیگری که در این قانون ۲۴۹ ماده ای، به تصویب رسیده است، به مرد حق میدهد که بدون اجازه او زن نمیتواند از خانه پابه بیرون بگذارد. این ماده در واقع تداعی شریعت طالبانی است که زنان را در ملاء عام شلاق میزدند که چرا در کنار او شوهرش قرار نداردو چرا بدون اذن شوهرش از خانه بیرون شده است. این ماده تحکم مردان را برزنان را جنبه قانونی میبخشد و یا به گفته مشهور مرد سالاری میرود تا به بخش از قانون رسمی کشور تبدیل گردد. زن باید کار نکند، بیرون نرود،در فعالیت های اجتماعی سهیم نشود،در تامین روابط اجتماعی دست باز نداشته باشد ومانند اسیری در چهار دیواری خانه زندانی شود. وزندگی بیرونی را باید از عینک شوهرش نگاه کند. آیا این خود در واقع فلج ساختن زنان در همه عرصه ها نمی باشد؟ از سوی دیگر گرفتن اختیار وانتخاب از زنان، نیروی انسانی نیمی از جامعه را فلج می سازد چون افغانستان دیر ویازودباید راه مدنیت وترقی را بپیماید، بدون شبهه اگر زنان افغانستان دراین فرایند سهم نگیرند، این ترقی وپیشرفت به هیچ عنوانی پا نمیگیرد. پس محصور ساختن زنان در خانه آنهم توسط قانون، یک پیامد فاجعه بار خواهد داشت. چرا نویسندگان این قانون که بدون شک خود اهل تشیع بودند، در هنگام تسوید، به این نکته توجه نکردند که عمده ترین تخطئی طالبان از حقوق انسانی، اسلامی ومدنی، محصور ساختن زنان افغانستان در خانه های شان بود. حال در چنین شرایطی که ما باید گام به گام مسیر پیشرفت ومدنیت راد نبال نماییم، چگونه ممکن است که زن این نیمی نفوس جامعه را از فعالیت های اجتماعی وخدماتی در بیرون از منزل، باز داریم. یکی از افتخارات که پیوسته آقای کرزی ازآن دم میزند، سهم گیری زنان در عرصه تعلیم وتحصیل وفعالیت های اجتماعی است. اما جناب رئیس جمهور مثل که سرنارا از سر گشادش پف میکند.ازیکسو فعالیت دختران وزنان افغانستان را در عرصه های اجتماعی وفرهنگی دردوران ریاست جمهوری اش به عنوان یک دست آورد بزرگ جلوه میدهد واز سوی دیگر قانونی را توشیح میکند که در پراتیک از سهم گیری وفعالیت اجتماعی ، فرهنگی  واقتصادی زنان جلو می گیرد. در اینجا یک نکته خنده آوری را باید ذکر  نماییم که سید بلخابی درمصاحبه خود از طریق بی بی سی برای توجیه ودفاع ازاین ماده میگوید که اگر زن درآستانه ازدواجش رضایت شوهرش را برای بیرون رفتن ازخانه حاصل کرده باشد، بعد اگر بیرون برود مانعی وجود ندارد. اما اگر این رضایت را در جریان ازدواج حاصل نکرده باشد ، شوهر حق دارد که اورا از رفتن به بیرون منع نماید. برای رد استدلال بی پایه ای سید عالمی، چندنکته را یاد آور میشویم:

  ۱- هیچ دختری قبل از ازدواج با شوهرش این قرار را گذاشته نمیتواند که او بعد از ازدواج حق دارد که بیرون برود ودر فعالیت های اجتماعی، فرهنگی واقتصادی بیرون از خانه سهیم شود.

 ۲ - فرض محال اگر این قرار گذاشته شده باشد، شوهر به سادگی میتواند که ار آن انکار نماید. چون این قرار، جنبه رسمی وکتبی ندارد. ثبت کتبی اینگونه قرار وقول ها درکشور ما هنوزرایج نشده است.

  ۳ - اگر زن چنین تقاضای را از شوهرش نماید،آیا این شوهران حسود و متعصب افغانستانی ما، از همان روزهای قبل از ازدواج، به همسرش مشکوک نمیشود که اوچرا تقاضای بیرون رفتن از خانه را دارد.

   ماده ای افتضاح آوری که در این قانون به تصویب رسیده است، آن اینکه زن مجبور است تا به استمتاعات جنسی شوهرش پاسخ مثبت بدهد. آوردن کلمه " مجبور " در این ماده  زن را به یک برده جنسی تبدیل میکند. اگر این تمایل از هردو جانب وجود نداشته باشد، واستمتاع یک جانبه شوهرصاف وساده تجاوز جنسی است. چون وقتی زن تمایلی نداشته باشد. شوهر از در زور وجبر وارد میشودو تجاوز صورت می گیرد. مسئله وقتی افتضاح آور شد که یک پارلمان عریض و طویل ویک رئیس جمهور منتخب به این تجاوز  جنبه قانونی بخشیدند. دانسته نشد که تسوید کنندگان این قانون چه نیازی احساس میکردندکه حریم خصوصی خانواده را ثبت قانون نمایند. این فضیحت زمانی آشکار میگردد که در این قانون حتی چوکاتی برای مقاربت زن وشوهر تعیین شده است که در هر چهار روز یکبار شوهر مکلف است که با همسرش همخوابه شود ! آیا لزومی داشت که چنین مکلفیت ها که مطلقاً به حریم خصوصی خانواده تعلق دارد، جنبه قانونی یابد. همان بس است که شیخ آصف قندهاری در کتاب خویش با تفصیل این گونه تکلیف هارا شرح داده است، چون از نظر شیخ قندهاری ما اینگونه مسایل بسیار مهم وحیاتی است(!).

  جالب است که وکلای پارلمان عریض وطویل ما که هرکدام باد در غبغب انداخته وادعای نمایندگی مردم را دارند، در هنگام تصویب این قانون کجا بودند ؟ برخی از این وکلا در مصاحبه های شان گفتند که این قانون به صدای بلند خوانده نشدوبسیار باعجله تصویب گردید. برخی از وکلا اعتراض کردند وعده هم به این نظر بودند که سن ازدواج دختران باید شانزده سال باشد. اما این حرف ها اکنون پس از عکس العمل جهانی بر زبان ها می آیند. این قانون در ماه فبروری از پارلمان تصویب شد. اما اکنون که ماه مارچ است ما این سخنان را میشنویم که گویا برخی از وکلا اعتراض داشتند. ولی بیایید کمی در این رابطه تعمق کنیم. شیوه های اعتراض در برابر ناهنجاری های تصویب یک قانون مسیر های مشخص دارد:

  اول اینکه وقتی یک قانون تصویب میشود، قبل بر آن مسوده های این قانون بدسترس تمام وکلا قرار بگیرند، تاهروکیل به دقت مواد این قانون را بخواند وبعد نظرش را در جریان جلسه ارائه نماید. هرگاه این مسوده ها در اختیار وکلا قبل از تدویر جلسه قرار نگیرد، وکلا میتواند به رسم اعتراض از تدویر جلسه جلوگیری نمایند ویا اگر جلسه تدویر میشود به دلیل بی خبری قبلی از مواد قانون، رسماً جلسه را تر ک نمایند. چون خوانش ماده های قانون در جلسه نمیتواند، غور و دقت همه جانبه را برانگیزد. بخصوص که در برخی از جلسات پارلمان، تعدادی از وکلا یا حاضر نیستند ویاهم خواب شبانه را پوره میکنند. دوم اگر مخالفت هر وکیلی با ماده های یک قانون بجایی نرسید، آن وکیل میتواند به رسم اعتراض جلسه را ترک نماید و یاشکل مخالفت خود را بطور شفاف در اختیار رسانه ها قرار بدهد. سوم، اگر وکلا احساس میکنند که بطور بسته یک قانون را میخواهند به تصویب برسانند، بلافاصله نیت گردانندگان این طرح را درک نموده وصدای اعتراض شان را بلند نمایند وجلسه را بطور جمعی ترک کنند. چظور ممکن است که یک قانون بدون آنکه به صدای بلند خوانده شود، به تصویب پارلمان برسد. اگر وکلا با چشمان کورو گوش ناشنوا به یک قانون بطور بسته، رای بدهند، در آنصورت رای اعتماد ملت را از دست داده است. از دید این حقیر، پارلمان افغانستان با رای دادن به این قانون که شدیداً به کرامت انسانی زنان لطمه واردنموده و حقوق دموکراتیک آنهاراپایمال نموده است، اعتماد ملت را از دست داده است. چون در موقع تصویب این قانون ما هیچ صدای از هیچ وکیلی نشنیدیم و هم کدام مصاحبه در رسانه ها از انها نخواندیم. فقط پارلمان اکنون در برابر دوانتخاب قرار دارد:

  الف - استعفای جمعی.

 ب ـ  تدویر جلسه مجدد ورد تصویب ماده های افتضاح آور این قانون به اضافه اعتراف به اشتباه تصویب قبلی.

   شاید در ظاهر این مسئله کمی ساده جلوه نماید. اما این ماده ها اگر درست شکافته شود، نشاندهنده آن است که کشور رخ به سمت رژیم طالبانی دارد. گذشته ازآن تصویب این قانون کاملاً با انگیزه سیاسی برای در هم کوبیدن اندیشه های مدنی جامعه ای است ، که بیش ازدیگران زنان این جامعه در عرصه فعالیت های اجتماعی، پایایی وکارایی دارند. چنانچه اکنون همین جامعه، اولین زن والی در تاریخ افغانستان دارد وشیرزن دیگری در سطح ملی وبین المللی مدافع سرسخت حقوق بشر بوده وبر بنیاد کاربردهای فعالانه اش در این زمینه، ناظر وگزارشگر حقوق بشر در سودان می باشد.جوایز متعدد بین المللی را به خود اختصاص داده است. فراموش نبایدکرد که این افتخارات، پیکر خصمان این جامعه را در داخل و در منطقه آتش میزند.آنها طبعاً دست روی دست نمیگذارند، هر از چند گاهی از زوایه های مختلف، دسایس شان را به وسیله ایادی های شان، راه اندازی میکنند. گاهی فلم کابل اکسپرس میسازند، گاهی روزقدس را وارد فرهنگ این جامعه میکنند، گاهی بیرقی را که گویا متبرک شده، بر می افرازند وگاهی هم قانونی را در بالاترین سطح به تصویب میرسانند که در آن نشان بدهند که گویا این جامعه در همسویی فکری با طالبان قرار دارندتاجهان را در برابر جامعه بر آشفته سازند. بعدسید عالمی بلخابی که خود از طراحان این قانون اند، به دفاع از تصویب این قانون برخیزند. این بر جامعه هزاره است با این توطئه های پنهان وآشکار، برخورد آگاهانه داشته باشند. 

 پرسش دیگر این است که آیا جناب رئیس جمهور هم قانون را ناخوانده توشیح میکند؟ آیا آن دستگاه عریض وطویل، سکرتریت ، سخنگو ، وزرای مشاور، از حقوقی گرفته تا سیاسی و فرهنگی، هیچکدام به این ماده های برده ساز ومتناقض با حقوق دموکراتیک وانسانی زن، توجه نکردند واگر خودشان وقت نداشت آنها میتوانستند، ماهیت این ماده های فضیحت باررا به گوش شان برسانند. اماشاید چنین نباشد. تصور بر این است که خط حرکت این قانون از تسوید کنندگان تابه رئیس جمهور، یک خط اتصالی بوده که آگاهانه با عجله این قانون را توشیح کردند. محال است که بدون آگاهی از متن این قانون رئیس جمهور بر آن امضا گذاشته باشد. چون این قانون در نوع خود بعد از شناسایی رسمی مذهب جعفری درقانون اساسی، دومین قانونی است که به اهل تشیع می پردازد. طبعاً قبل از تصویب به دقت غور گردیده است. اماعدم تعدیل ماده های برده ساز این قانون، آگاهانه بوده تاطرح" خط اتصالی" برای ضربه زدن به پیکر یک جامعه محروم، جنبه عملی به خود بگیرد. بعد که دنیا آقای کرزی را تحت فشار قرار دارد واو تازه میگوید که ما اگر مواد نادرست در این قانون دریافتیم باز نگری می کنیم. بلافاصله میگوید که آنچه که جامعه جهانی میگوید این قانون آنقدر نادرست هم نیست.

   نکته آخر اینکه  وکلای خبیر ودرد مند اهل تشیع در پارلمان چرا در این مورد سکوت کردند ولب از لب نگشودند و هنوزهم به این سکوت خویش ادامه میدهند. چون آنها بهتر از هرکسی میدانند که در تصویب این قانون به مقصد بدنام سازی یک جامعه، چه تعمدی در کار بوده است. این اعتراض از سوی آنها باید در همان زمان تصویب صورت میگرفت.در حال هم آنها میتوانند صدای اعتراض شان را بلند کنند.در غیر آن سکوت شان موجب رضا تعبیر خواهد گردید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:11  توسط نواندیش  | 

آمادگی جنگی کوچی ها به شیوه عبدالرحمن خانی
نواندیش

                   

همانطوریکه پیشبینی می شد، کوچی ها امسال با تحرکات و امکانات بیشتر تسلیحاتی به هزاره جات حمله ور شده اند. همین اکنون جنگ کوچی ها با هزاره ها در قره باغ و ناهور غزنی ادامه دارد. کوچی ها امسال عزم کرده اند که مانند سلف خود عبدالرحمن خان، از شش محور که تقریباً شامل تمام ولایات هزاره نشین میگردد، هجوم بیاورند. کوچی ها تا دندان مسلح اند، امکانات فراوان لوژستیکی در اختیار دارند، حمایت مادی و معنوی قدرتمندان دولتی را با خود دارند، و از این نکته هم آگاه هستند که کرسی نیشنان جامعه هزاره در کابل، موعظه "ما با کوچی ها جنگ نمی کنیم" را در کوی و برزن، به گوش مردم می رسانند. در واقع تمام موانع از سر راه کوچی ها برداشته شده و آنها با مورال قوی، به سرزمین مردم بی دفاع و خلع سلاح شده هزاره، حمله می کنند، چون می دانند که صدای این مردم فقیر به گوش کسی نمی رسد. آقای کرزی به دلیل نزدیک بودن کمپاین انتخاباتی خود "خاطر نازک کوچی ها" را نمی آزارد. چون کوچی ها یکی از کارت های برندگی وی در انتخابات است. در بین وزارای دولت افرادی وجود دارند که در عیان و نهان از کوچی ها حمایت می کنند و جاده صاف کن های تسخیر هزاره جات اند. به آب و نان رسیده های جامعه هزاره که چند کرسی دولت را در اختیار دارند، برای حفظ موقعیت شان، تن به هر نوع معامله داده اند و از تجاوز سال گذشته کوچی ها تا امسال، گوش نجنبانیدند و سعی هم کردند که کسی در این مورد سخنی به میان نیاورد، تا مبادا کرسی های آنها به خطر بیافتد. اکنون هم این شعار را پیش کشیده اند که "ما با کوچی ها جنگ نمی کنیم" اما آنها طبعاً این را از روی نادانی نمی گویند، بلکه در پشت این شعار، حفظ قدرت شخصی شان مطرح است. ورنه بین "دفاع وجنگ" بسیار تفاوت وجود دارد. هزاره ها در پکتیا، قندهار، کنر و پشاور هجوم نبرده اند، بلکه این کوچی ها اند که از این مناطق عبور نموده و به هزاره جات حمله ور شده اند. حال این مردم از لحاظ حقوق ملی و بین المللی، به عنوان ساکنان بومی افغانستان، آیا حق ندارند که از سرزمین خود دفاع کنند؟ واعجبا به این منطق به اصطلاح صلح خواهی کرسی نشینان جامعه هزاره! طرح این شعار به معنای آن است که:

 

تمام ادعای ملکیت های به اصطلاع شرعی کوچی ها نسبت به زمین های هزاره جات برحق است. کوچی ها می توانند از علفچرهای هزاره جات مانند سی سال پیش استفاده کنند. کوچی ها هرگاه نیاز به چرانیدن مواشی شان در زمین های مزروعی هزاره جات داشته باشند، کدام مانعی وجود ندارد. چون اگر مردم مقاومت نمایند، طبعاً رهبران شان می گویند که "جنگ نکنید که جنگ به نفع مانیست" در حالیکه مردم این حق را دارند تا از پایمال شدن زمین های مزروعی شان جلوگیری نمایند. مسلماً این جلوگیری بدون مقاومت ممکن نیست، چون جانب مقابل از خشونت و زور استفاده می کند. اما بلافاصله موعظه گران کرسی نشین، این دفاع را هم قدغن می کنند. پس مردم هزاره باید دست روی دست بگذارند، تجاوز و حمله کوچی ها را به سرزمین شان تماشا نمایند، اگر آنها مانند سال گذشته زمین های مزروعی را پایمال کردند، خانه ها را آتش زدند، مردم را آواره ساختند، کشتند و بستند و دزدیدند، فرق ندارد، چون مبادا دفاع مردم سبب شود که کرسی های هادیان جامعه هزاره در کابل، به خطر بیافتد. در غیر آن با کدام منطق می توان، این شعار را توجیه نمود؟!

 

در نوشته های قبلی پیرامون قضییه کوچی ها و هزاره ها، گفته بودیم که زمان آن فرارسیده تا وکلای جامعه هزاره در پارلمان به عنوان خانه ملت، صدای موکلین شان را برسانند. یعنی مسئله کوچی ها را در پارلمان به بحث بکشانند. اما دیده شد که وکلای جامعه هزاره در این باره ناکارآمدی شان را به عیان نشان دادند و از سر ضعف و ناتوانی و یا شاید هم تفاوت های سلیقوی، نتوانستند و یا نخواستند که تجاوز همه ساله کوچی ها را در "خانه ملت" مطرح نمایند. گفته بودیم اگر اختلافات در مواردی دیگر وجود داشت، در مورد قضییه کوچی ها وهزاره ها، هیچ دلیلی اختلاف شان را بر نمی تابد، به جز از بی مسئولیتی و فقدان تعهد در قبال جامعه شان و یا هم حفظ کرسی در پارلمان و به مخاطره نیانداختن نام، نشان، معاش و... در حالیکه پس از "درفشانی های" علم گل کوچی پیرامون ملیت های غیر پشتون، برای وکلای جامعه هزاره که شامل اعتصاب کنندگان بودند، بهترین زمینه ای به بحث کشانیدن مسئله  "کوچی ها و هزاره ها" در پارلمان افغانستان بود. در صورتی که وکلای جامعه هزاره با دقت، جرئت و منطق رسا اعتصاب کنندگان را قانع میساختند که یکی از عمده ترین پیش شرط های آنها درقبال بازگشت به پارلمان "بحث حل قضیه کوچی ها و هزاره ها" در پارلمان می باشد. طبعاً روحیه وکلای اعتصابی با این طرح موافق بود در صورتیکه وکلای اعتصابی جامعه هزاره این پیشنهاد را طرح می کردند. اما آنها حتی جرئت طرح این مسئله را در بین وکلای معترض و هم طراز خود نداشتند. پس نمی دانم که مسئولیت یک وکیل در قبال موکلین اش چه خواهد بود؟ اگر او صدای موکلین اش را در پارلمان بلند نکند، پس به آن وعده های که در انتخابات به رای دهنده گان خود داده بود چه پاسخی دارد؟

 

اوایل ماه حمل امسال، جامعه هزاره در کابل بطور خود جوش، در طی یک مظاهره مسالمت آمیز، هجوم کوچی ها را به هزاره جات هوشدار داده بود. اما اکنون این هجوم عملاً در دستور روز قرار گرفته است. آنچه که بین حرف وعمل آقای کرزی فاصله ایجاد می کند، خیرخواهی ظاهری وی است. آقای کرزی در آغاز دوره موقت ریاست جمهوری خود چنان از هزاره ها ستایش کرد که فکر می شد، هزاره جات از برکت این رئیس جمهور "دموکرات و فاقد تعصب" به گلستان تبدیل می شود. اما هزاره حات همچنان فراموش شده باقی ماند. آقای رئیس جمهور در بامیان در وصف این ولایت و مردم آن آنقدر "سخنان" زیبا فرمایش کردند که تصور می گردید، بامیان فردای آنروز به ولایت درجه اول ارتقا می کند و پلان شهری آن به سرعت جنبه عملی می گیرد و سرک اسفالتی کابل- بامیان پس از چهل سال کارش را با جدیت آغاز می کند. اما بازهم امید ها به ناامیدی گرایید وفقط دوربین های عکاسی روی مغاره نشینان بامیان متمرکز شد و از ریشخندی تاریخ اینکه آقای احسان الله بیات، چند کالای کهنه و نو و چند بوری خوراکه را به این مغاره نشینان توزیح نمود که جناب رئیس جمهور حتی چنین لطفی هم در حق این مردم انجام نداد. بعد وقتی مردم از کوچی ها نزد آقای رئیس جمهور شکایت بردند، وی بطور تلویحی افاده داد که "شما مردم در مرکز قرار دارید و کدام سرحد با کشور های همسایه ندارید، از این لحاظ دست شما همیشه بسته است". با تمام اینها نمی دانم که جامعه و ارباب فکر، توجه دارند که در حاکمیت جناب کرزی است که در این سه سال کوچی های مسلح و یا بهتر است بگوییم که طالبان کوچی نما، بار دیگر به هزاره جات هجوم می آورند و با سلاح دست داشته مردم را می کشند، آواره می سازند و زمین های شان را پایمال و اموال شان راغارت می کنند. در حالیکه در طی سه دهه چه در دوران حاکمیت تک حزبی و چه در دوران مجاهدین، به استثنای دوره طالبان، پای کوچی ها به هزاره جات نرسیده بود و قضیه ختم شده بود. اما این سوال در برابر آقای کرزی به عنوان رئیس جمهور افغانستان که صدها هزار نفر از جامعه هزاره به وی رای داده بودند، قرار می گیرد که:

 

چرا کوچی ها در دوران حاکمیت شما، به هزاره جات هجوم می آورند؟

 

چند پیشنهاد در قبال راهبردی فرایند دفاع از جامعه هزاره در قبال هجوم کوچی ها:

 

1- برای گرفتن پاسخ از دید این قلم، باید آگاهان سیاسی و اجتماعی، فرهنگیان و روشنفکران، حقوقدانان و همه آنانی که دل در گرو مردم فقیر، وامانده، خاک نشین، مغاره نشین، محصور و و فراموش شده خود دارند، نخست باید دروازه رئیس جمهور را تک تک نمایند و در این راستا از همراهی معامله گران جامعه بپرهیزند. و این سوال مهم را در برابر جناب کرزی قرار بدهد.

 

2- طی یادداشت های رسمی عنوانی سازمان ملل متحد، ناتو، آیساف، سفارت خانه های غربی و شرقی، این جمعی دلسوز و آگاه ، مراجعات مکرر داشته باشند و تاریخچه این تجاوز استبدادگرانه را در گذشته، توقف سی ساله وآغاز مجدد سه ساله تجاوز کوچی ها را هم در یادداشت ها قید نمایند و هم به گونه شفایی در تشریح آن بپردازند.

 

3- تظاهرات وسیع مسالمت آمیز در کابل سازمان داده شود، این تظاهرات شامل راه پیمایی ها، سخنرانی ها و صدور قطعنامه ها باشد.

 

4- دفاع از سرزمین هزاره جات را حق مسلم مردم دانسته و این دفاع را برخلاف کسانی که آنرا "جنگ" می دانند، توجیه حقوقی و قانونی نمایند.

 

5- نویسندگان، فرهنگیان و مورخان جامعه هزاره نسبت به قضیه کوچی ها تا می توانند، بنویسند. متاسفانه در این راستا نویسندگان ما کمتر می نویسند و برخی از آنها حتی در این رابطه سکوت کرده اند. در حالیکه در افغانستان شاید هیچ عرصه به اندازه مطبوعات در روشنگری جامعه نقش بازی نکرده است. باید قلم ها را تیز نمود و از حق مردم بی دفاع که دارد بار دیگر تاریخ بر ایشان تکرار شود، دفاع نمود. قلمی که مدافع حقوق مظلومان نباشد، باید آن را شکست و بدور انداخت.

 

برای رسیدن به اهداف بالا یک "کمیته مردمی جدید" به وجود آید کمیته ای که ناسخ تمام کمیته های قبلی باشد، چون کمیته های قبلی چه دولتی وچه به اصطلاح مردمی، قابلیت کاری شان را از دست داده و در ورطه معامله گری، مسامحه ی یک جانبه و حفظ آشکار موقف های دولتی، سقوط کرده اند. اگر می خواهیم که از جامعه خود دفاع کنیم باید با رویکرد جدید نسبت به قضیه کوچی ها و هزاره ها برخورد نماییم. تا از جنگ تمام عیار میان کوچی ها وهزاره ها جلوگیری گردد. از سوی دیگر توجه داشته باشیم که مبادا کشورهای همسایه مرزهای جنوبی و غربی افغانستان، از این غایله بسود خود بهره بگیرند و با دامن زدن اختلافات مذهبی، مرکز کشور را به مکان ناامن و خطرناک تبدیل نمایند. این را باید هم به جناب کرزی، دولتمردان کشور و جامعه بین المللی فهماند که متاسفانه نسبت به تجاوز کوچی ها به هزاره جات با بسیار بی تفاوتی نگاه می کنند. و شاید یکی از این دلایل، عدم آگاهی نسبت به خطرات بعدی این "تجاوز مسلحانه" از ناحیه بهره گیری سیاسی و مذهبی همسایه های افغانستان باشد. چون متاسفانه تا هنوز دیده شده که سیاستگذاران افغانستان بیشتر از آنکه استراتژیکی بیندیشند، مقطعی و گذرا اندیشه کرده اند. همین پیشروی طالب و تحکیم پایه های لوژستیکی آنها در وزیرستان، یکی از نشانه های سنجش های مقطعی، موقتی و گذرای نظامی و سیاسی، پالیسی سازان بود که امروز "بیت الله محسود" با پاکستان صلح می کند ولی در افغانستان نیروهای خود را علیه قوت خارجی استقامت می دهد. در حالی که جنگ کوچی ها با هزاره ها، کمتر توجه برانگیز است، اگر فردا این جنگ به یک جنگ تمام عیار مذهبی و اتنیکی تبدیل شود، آنگاه دیر خواهد بود که شعله های این آتش را در قلب افغانستان و در زیر حلقوم جناب کرزی و قوت های بین المللی، خاموش نمود. چون همه می دانیم که کشور های همسایه افغانستان در قبال کشور ما بی تفاوت نبوده و نخواهد بود.

 

   منبع : پایگاه انترنیتی نهضت مدنی افغانستان ( نما )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:44  توسط نواندیش  | 

بی تذکره های آنسوی مرز و ادعای مالکیت افغانستان

 
نواندیش 
                               منبع: پایگاه اینترنتی نهضت مدنی افغانستان (نما)                       

نزدیک به دو هفته است که پارلمان افغانستان به دلیل کمبود نصاب نمی تواند جلسات خود را تدویر نماید چون صد نفر از وکلا دست به اعتصاب زده اند. وقتی قانون انتخابات به بحث مجلس گذاشته شد، درماده نهم این قانون قید شده بود که "کوچی ها در همه ولایات افغانستان می توانند صندوق های رای دهی داشته باشند". نمایندگان پارلمان طرح این ماده را در قانون انتخابات، امتیازدهی بزرگی به کوچی ها دانسته و در برابر آن به شدت اعتراض کردند. بحث روی این ماده هنگامی مجلس را به تنش کشاند که یکی از نمایندگان کوچی ها با صدای بلند در پارلمان کشور گفت که "ما ساکنان اصلی این کشور هستیم، باقی قومیت ها در افغانستان"مهاجر" می باشند"  پس از این اظهار نظر نمایندگان پارلمان  اعتراض کنان مجلس را ترک گفتند و اعتصاب شان را به عنوان یک واکنش منطقی در برابر سخنان "انحصارگرانه" نماینده کوچی ها، اعلام کردند و تا لحظاتی که این سطور رقم می خورند، اعتصاب وکلا ادامه دارد. گرچه در این مدت میانجیگری های زیادی صورت گرفته، اما به کدام نتیجه ای نرسیده است. نکته جالب اینکه شنیده شد که هیات از سوی نماینده کوچی ها نزد وکلا به مقصد معذرت خواهی می روند، اما وقتی از نماینده کوچی ها پرسیده شد که آیا هیاتی جهت پوزش خواهی از سوی شما آماده شده است و یاخیر؟ وی در پاسخ گفت "من از این هیات کدام اطلاعی ندارم. ما اکثریت بودیم، هستیم و خواهیم بود. پس ما وارث این کشور هستیم".

 

بحث نخست در این است که کلمه "کوچی" خود صفت خویش را ادا می کند. کوچنده، سفرکننده، همیشه مسافر، بی وطن، گشتنده و مهاجر. کوچی ها نه تنها سیر و سفرشان در افغانستان خلاصه نمی شود، بلکه آنها را میتوان کوچی های پاکستانی نیز نامید. اساساً "افغانستانی" بودن کوچی ها پرسش برانگیز است چه رسد به آنکه آنها سایر قومیت های کشور را "مهاجر" خطاب نمایند و خود را ساکنان اصلی این کشور. کوچی ها تذکره تابعیت افغانستان را ندارند. کوچی ها به دولت مالیه نمی پردازند. کوچی هاخدمت زیر بیرق (سربازی) انجام نمی دهند. کوچی ها بدون آنکه خلع سلاح شوند، مسلحانه در دوطرف مرز گشت و گذار می کنند. کوچی ها شامل پروگرام "خلع سلاح" نشده اند. هویت شهروندی، مالیه دهی، خدمت عسکری، اطاعت از قوانین کشوری از جمله نشانه های اساسی و عمده ثبوت هویت شهروندان اند که کوچی ها هیچ کدام از این شرایط را نداشته و ندارند. پس چگونه و با کدام دستاویز می توانند ادعا نمایند که قومیت های دیگر"مهاجر" اند و آنها ساکنان "اصلی" کشور می باشند؟

 

تمامیت خواهان در دستگاه قدرت از سه سال بدینسو طبق یک استراتژی منظم، قدم به قدم سیاست حمایت از کوچی ها را در پیش گرفته اند. دو سال است که کوچی ها بطور باالقوه بالای هزاره جات حمله می کنند. قبل از آن یکسال تمام از سوی قدرتمداران دولتی برای این هجوم مسلحانه کوچی ها به هزاره جات زمینه سازی صورت گرفت و پیام های متعددی به سران کوچی پیرامون آمادگی برای حمله به هزاره جات رد و بدل گردید. یعنی حمایت از کوچی ها یک پروژه دقیقاً سنجش شده است که طرح ماده نهم قانون انتخابات یکی از نمونه های برجسته آن می باشد. این ماده اگر به تصویب می رسید، حضور کوچی ها در سراسر افغانستان به عنوان یک اصول پذیرفته شده قانونی، مسجل می گردید. پس آز آن کوچی ها در تصاحب زمین ها، مراتع و چراگاه ها در کل کشور دست باز می داشتند. این در نوع خود، اولین بار بود که نماینده گان پارلمان افغانستان در برابر طرح یک ماده "انحصارگرانه" از خود واکنش منطقی نشان دادند و اهانت نماینده کوچی ها را به سایر قومیت های افغانستان با اعتصاب قانونمند شان پاسخ گفتند. اما از دید این قلم این اعتصاب نباید تنها به یک دست آوردی کوچکی مانند "معذرت خواهی نماینده کوچی ها" خلاصه شود. این اعتصاب می تواند اهداف مهمتر و با ارزش تری را دنبال نماید. چون وکلای جوامع محروم و مردم افغانستان به عیان احساس کردند که شوونیزم و تمامیت خواهان، آنها را نه تنها ساکنان اصلی کشور نمی دانند، بلکه با صراحت می گویند که آنها وارثان این آب و خاک نیز نمی باشند. و حتی جمع این قومیت ها را "اقلیت" خطاب می کنند و خودشان را  "اکثریت" جامی زنند. این طرز برخورد می تواند درس تاریخی برای قومیت های محروم افغانستان باشد که در جهت وحدت و همبستگی شان بیش از گذشته قامت فراز کنند. از سوی دیگر ما در زمان و مکان دیگر، در شرایط و اوضاع سیاسی غیر از یک دهه پیش زندگی می کنیم. برای رفع "بحران اعتماد" فرصت طلایی پیش آمده که با تمام قوت قومیت های محروم و محکوم افغانستان در جهت اتحاد و همدلی، باید از آن بهره بگیرند و وحدت درونی شان را نه به عنوان یک فرصت زود گذر بلکه به مثابه یک استراتژی، نهادینه بسازند. یکی از این نشانه های بااهمیت همبستگی در این مرحله حساس، کشانیدن قضیه "تجاوز مسلحانه کوچی ها به هزاره جات" به بحث پارلمان افغانستان می باشد. چون دیگر روشن شده است که عناصری در دستگاه قدرت افغانستان برای تقویت انحصار و تمامیت خواهی در عقب کوچی ها قرار دارند و آنها را نه تنها از لحاظ لوژستیکی حمایت می کنند، بلکه از لحاظ معنوی روحیه می دهند تا ابتدا هزاره جات را فتح نموده و بعد قدم به قدم در مناطق غیر فرهنگی و زبانی شان رسوخ بدهند. اگر در گذشته شک و ریبی در  این زمینه وجود داشت، حالا طرح ماده نهم قانون انتخابات همه چیز را روشن نمود که چه سیاستی آزمندانه ای در عقب این طرح وجود داشته است.

 

کشانیدن قضیه تجاوز مسلحانه کوچی ها به هزاره جات در پارلمان افغانستان، بیانگر آغاز یک مرحله جدیدی از همبستگی جوامع محروم کشور خواهد بود و طرح این معضل از سوی نمایندگان مجلس را می توان به عنوان یک دستاورد میمون و مبارک در راستای شکست بحران اعتماد میان این جوامع به حساب آورد. قضیه هجوم کوچی ها به هزاره جات یک مسئله خاص محلی نیست که تنها به جامعه هزاره اختصاص داده شود، بلکه این یک معضل بزرگ کشوری است که باید پارلمان کشور بدان رسیدگی نموده و قضیه را از ریشه حل نماید. هجوم مسلحانه کوچی ها به هزاره جات تداوم یک استبداد تاریخی است که از دوران امیرعبدالرحمن آغاز گردید و تاسال ۱۳۵۷ خورشیدی ادامه یافت. دو و نیم دهه دیگر به دلیل بحران های متوالی، کوچی ها نتوانستند به هزاره جات برگردند. تسلطه سه ساله طالبان در هزاره جات در واقع تسلط همان کوچی ها زیر نام طالب بود. چون رهبری این سلطه گرایی را ارباب کوچی ها یعنی "ملک نعیم کوچی" به عهده داشت که شخصاً از سوی ملاعمر توظیف شده بود. خلاصه ۲۵ سال کوچی ها نتوانستند استبداد به جا مانده از اسلاف شان را در هزاره جات پی بگیرند. اما از دو سال بدنسو در موجودیت جامعه بین المللی و ادعاهای بلند بالای چون: دموکراسی، آزادی بیان، عدالت، حکومت انتخابی، رئیس جمهور منتخب، شورای ملی و غیره، کوچی ها استبداد تاریخی اسلاف شان را بصورت آشکار و علنی دنبال کردند. کوچی ها با پایمال نمودن کشتزارها، آواره سازی هزاران فامیل و کشتن بیش از هیجده نفر در بهسود، به ریش دموکراسی و حکومت انتخابی آقای کرزی خندیدند.

 

معضل کوچی ها و هزاره ها، یک معضل ملی بوده که پیوند دهی آن به یک قضیه محلی در واقع تایید استبداد تاریخی نسبت به جامعه هزاره است. لذا نمایندگانی که دست به اعتصاب زده اند، می توانند که بحث روی معضل کوچی ها و هزاره ها را به عنوان یکی از پیش شرط های بازگشت شان به پارلمان مطرح نمایند. نماینده کوچی ها وقتی اقوام دیگر را "مهاجر" خطاب نمود، در آغاز تصور می شد که از روی احساسات این اهانت را در خانه ملت انجام داده است. اما وقتی در دور بعدی از مصاحبه اش با بی بی سی، اظهارداشت که تنها ما "وارثان" این کشور هستیم، روشن گردید که این تنها سخن او نه بلکه زبان تمام تمامیت خواهان است که از حلقوم یک فرد خارج شده است. تمامیت خواهان با تمام قوت در تکاپو بوده و هستند تا تسلط شان را در سراسر افغانستان وسعت بدهند و طرح ماده نهم قانون اتنخابات یکی از این راهکار های استیلا جویانه است که به گسترش دهی سلطه شان صبغه قانونی بدهند. لذا نمایندگان پارلمان افغانستان می توانند با طرح معضل کوچی ها و هزاره ها، سرانجام قانونی را به تصویب برسانند که از برگشت کوچی ها به هزاره جات جلوگیری نماید. برای حل معضل ملی کوچی ها، می توانند حضور آنها را در مناطق فرهنگی و زبانی خودشان "محدود سازند". برای طرح معضل کوچی ها و هزاره ها در بحث پارلمان می توان به نکات ذیل اشاره نمود:

 

1- حضور کوچی ها در هزاره جات یک حضور استبدادی است که در طی صد سال اخیر از روحیه "هزاره ستیزی" منشاء گرفته و می گیرد.

 

2- تمام زمین های که در هزاره جات توسط کوچی ها غصب گردیده از طریق زور و عنف بدست آمده، چون حاکمان، والی ها و اراکین حکومت های محلی جانبدار کوچی ها بوده اند.

 

3- هیچ فرمانی ازسوی مراجع قانونی وقت بصورت کتبی وجود ندارد تا علفچرهای هزاره جات را برای کوچی ها مجاز کرده باشد.

 

4- کوچی ها در طی این سالهای متمادی در هزاره جات ویرانی های پرشماری را به وجود آورده، آنها نه تنها دیگر به این مناطق برنگردند، بلکه از عملکرد های غارتگرانه گذشته شان غرامت هم بپردازند. چنانچه سال گذشته در بهسود علاوه بر ویرانی و تاراج، بلکه هیجده نفر از ساکنان محلی را به قتل رسانیدند.

 

5- برای حل معضل کوچی ها، آنها باید به مناطق فرهنگی و زبانی شان ساکن شوند و از گشت و گذار به مناطق غیر فرهنگی شان جلوگیری شود.

 

و سرانجام اینکه امیدواریم که نمایندگان پارلمان افغانستان بتوانند، از این اعتصاب خویش بهره سالم بگیرند و در جهت حل معضلات ملی و از جمله از تهاجم مسلحانه طالبان کوچی نما به هزاره جات، برای همیشه جلوگیری نمایند و با این همبستگی و همدلی شان صفحه جدیدی در تاریخ حیات اجتماعی کشور باز نمایند.

 

photo: shepherd with sheep and goats on mountain side

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:38  توسط نواندیش  | 

هزاره جات، سرزمین هزاره ها است
نواندیش

کوچی ها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یازدهم حمل ۱۳۷۸خورشیدی، در تاریخ مبارزات حق طلبانه جامعه هزاره یک روز فراموش ناشدنی و تاریخی است. در همین روز هزاران نفر در شهر کابل گرد هم آمدند و برعلیه نیت تجاوزمجدد کوچی ها به هزاره جات مارش عظیمی را براه انداختند. این راهپیمایی طولانی در واقع بار دیگر سطح بالای شعور سیاسی جامعه هزاره را به نمایش گذاشت. از دو سال بدینسو کوچی ها برای تداوم استبداد تاریخی اسلاف شان به هزاره جات حمله ور شده اند و علاوه بر غارت، چپاول و پایمال کردن زمین های مزروعی مردم بهسود، حدود هجده نفر را به قتل رسانیده و تعدادی زیادی را زخمی و هزاران خانواده را به آوارگی کشانیدند. اما متاسفانه در کابل به عنوان مرکز تصمیم گیری های سیاسی و ملی صدای مردم بی دفاع و خلع سلاح شده هزاره را نه تنها نشنیدند، بلکه با آگاهی تمام سعی کردند که این صدا را با حیله های مختلف ضعیف و ناشنوا بسازند. هادیان جامعه هزاره در رابطه به تجاوز مسلحانه سال گذشته کوچی ها سکوت کردند، وکلای جامعه هزاره معضل کوچی ها و تجاوز صریح آنها را به هزاره جات، نتوانستند که در پارلمان افغانستان به بحث بکشانند. وکلای هزاره اگر در موارد دیگری با هم اختلاف داشتند اما می توانستند که در این مورد مشخص همنظر عمل نمایند. اما با تاسف که در قضیه کوچی ها وکلای این جامعه ناکار آمدی شان رابه وضوح نشان دادند. سکوت پیرامون تجاوزطالبان کوچی نما به هزاره جات از سوی وکلای هزاره یک غفلت تاریخی است که نباید امسال این غفلت مجدداً تکرارشود. نکشانیدن این بحث به پارلمان افغانستان پرسش های بسیاری را در برابر این وکلا قرار می دهد که جبن و معامله گری از ساده ترین های آن می باشد.

 

پس از سی سال، تجاوز مجدد کوچی ها را به هزاره جات، باید در تسلسل استبداد تاریخی پس از عبد الرحمن مطالعه نمود. این تجاوز در واقع تبیینی از روح ساقط نشده "هزاره ستیزی" در افغانستان است. برخی ها تصور می کنند که ما هزاره ها به حق خود رسیده ایم. وزیر، وکیل و معاون رئیس جمهور داریم. دیگر در معرض قتل عام قرار نداریم. به طورعلنی کسی ما را بنام "هزاره" اهانت نمی کند و...، اما این طرز نگاه یک تصور باطل است. هزاره ستیزی با همان قوت خویش ادامه دارد، تنها شکل آن عوض شده است که در اینجا به چند نمونه آن اشاره می کنیم:

 

امروز مانند گذشته عمده ترین خدمات اجتماعی شهر های عمده افغانستان از جمله شهر کابل به عهده جامعه هزاره است. اما فقیرترین و نادار ترین مردم در همین شهر ها، هزاره ها اند. هزاره جات مکان بسیار امن و مطمئن ترین مناطق برای خارجی ها به شمار می رود و از کشت کوکنار خبری نیست. اما در این مکان امن از بازسازی خبری است؟ عدم باز سازی هزاره جات ریشه در تعمد آگاهانه ای دارد که از سوی هزاره ستیزان در دستگاه قدرت اعمال می گردد. شماری از ولسوالی های پرنفوس هزاره جات که واجد ولایت شدن را دارند، چرا به "ولایت" ارتقا نمی کنند؟ چرا از سهمگیری تیم های بازسازی و عمدتاً موسسات خارجی به هزاره جات جلوگیری می شود؟ چرا از کار اسفالت سرک کابل- هزاره جات که از چهل سال پیش طراحی شده بود، خبری نیست؟ چندین کشور از جمله کشور جاپان حاضر گردید که مجسمه های بودا را از نو احیا نمایند، چرا در این مورد سکوت اختیار گردیده است؟ با تمام وعده های پی هم از جمله رئیس جمهور، تا هنوز چرا ولایت بامیان، به ولایت درجه اول ارتقا نکرده است؟ آیا ترس از احیای عظمت تاریخی بامیان، ترس از احیای هویت جهانی هزاره ها نیست؟ دانشگاه بامیان به عنوان یگانه دانشگاه هزاره جات چرا از فقدان بودجه لازم رنج می برد؟ و اگرمساعدت مردم این مناطق نباشد، این دانشگاه در فردای همان روز سقوط نمی کند؟ وزارت تحصیلات عالی با آن بودجه سرشار خویش چرا دانشگاه بامیان را مساعدت نمی کند؟ ولسوالی جاغوری که از هر لحاظ  واجد ولایت شدن را دارد، چرا به ولایت ارتقا نمی کند؟ چرا کادر هزاره در بدنه دولت استخدام نمی شوند؟ این چگونه مشارکت ملی است که در وزارتخانه های کلیدی، کادر هزاره به ذره بین دیده نمی شود؟ و از همه اینها که بگذریم، آیا تجاوز مجدد کوچی ها ادامه همان استبداد تاریخی نیست که توسط امیر جابری بنام عبدالرحمن پایه گذاری شد؟ پس آز آن اسلاف این امیر با شیوه های مختلف سیاست "هزاره ستیزی" را به عنوان یک استراتژی در افغانستان دنبال کردند. نماد برجسته تداوم استبداد تاریخی نسبت به هزاره ها در افغاتستان، حضور کوچی ها در فصل گرما در هزاره جات بوده است. چون حاکمیت های استبدادی، در تمام مناطق جوامع محروم و از جمله هزاره جات، حاکمان هم تبار خود را می فرستادند. تا سال ۱۳۵۷ بطور قطع چه در دوران حکومت اعلای دایزنگی و چه پس آز آن، هزاره ها به یاد ندارند که حداقل در کل هزاره جات یک حاکم "دری زبان" آمده باشد. همه حاکمان در این مدت طولانی، پشتون تبار بودند. کوچی ها وقتی به هزاره جات هجوم می آوردند، همه با تفنگ های همان زمان مسلح بودند، در حالیکه در خانه های هزاره ها حتی یک "چاقوی تیز" اسلحه جارحه به شمار می رفت. اما کوچی تفنگ بدوش به دنبال شتران و گوسفندان خویش با تبختر راه می رفت و طبیعی است که چه هراسی بر دل مردم هزاره می افکند. کوچی ها متکی به سلاح و حمایت آشکار حکومت های محلی، زمین های مزروعی مردم هزاره ها را به محل چراگاه مواشی شان در می آوردند. جنگ های متعددی بین مردم محل و کوچی ها در می گرفت. اما از قبل روشن بود که هزاره ها به خاطر دفاع از سرزمین و زراعت شان چه بهای سنگینی را می پرداختند. مواردی متعددی وجود داشته که حتی مردم یک قریه به خاطر یک درگیری عادی با کوچی ها، از قریه شان آواره شده اند و تمام زمین و دارایی شان را حکومت وقت یا در قید ضبط خود درآورده و یا بخشی ازهمین زمین ها را برای کوچی ها با زور و عنف به قباله داده است. اگر کوچی ها ادعا دارند که ما زمین های "قباله شده" در هزاره جات داریم، کدام مرجعی این را اجازه می دهد که قباله های که با زور و جبر اجرا شده باشد، آن را قانونی و یا شرعی قلمداد نماید.

 

امسال کوچی ها از قبل به هزاره ها هوشدار داده اند که ما مجدداً به هزاره جات حمله ور می شویم. گرچه این مسئله تا حد زیادی قابل پیش بینی بود، چون بعد از تجاوز بی رحمانه کوچی ها در سال گذشته، سکوت رهبران، وکلا، روشنفکران و کم نویسی نویسندگان و فرهنگیان جامعه هزاره در این رابطه، برخی عناصردستگاه قدرت را که در این راستا فعال اند، تشویق کرد تا تحرکات سنجیده شده و معاملات پشت پرده را سازماندهی نمایند و از این طریق حضور کوچی ها را در هزاره جات مسجل سازند. ورنه اگر چنین نمی بود، کوچی ها به هیچ عنوانی جرات نمی کردند تا هوشداری از تجاوز مجدد شان به هزاره جات بدهند. اما این مردم بودند که با حضور خود جوش شان در آغاز امسال به صحنه آمدند تا  به همه بفهمانند که ما از سرزمین خود دفاع می کنیم. چون هزاره جات سرزمین هزاره ها است نه از کوچی ها. از سوی دیگر مردم هزاره، عدالت پروری حکومت آقای کرزی را در جلوگیری از تجاوز مجدد کوچی ها محک خواهند زد. اگر حکومت آقای کرزی آهنگ تجاوز مجدد کوچی ها را به هزاره جات مانع نشود، دیگر برای جامعه هزاره آشکار خواهد گردید که دموکراسی، عدالت، وحدت ملی، برابری حقوق ملیت ها در افغانستان فقط یک شعار بیش نخواهد بود که دستگاه قدرت برای بقای خویش از این شعار های رنگین بهره برداری می کنند، اما درعمل خود برضد همین شعار ها می ایستند.

 

از سوی دیگر مارش یازدهم حمل جامعه هزاره، به وزرا، وکلا، احزاب، روشنفکران و فرهنگیان جامعه هزاره، بهترین آموزه ای بود که دچار غفلت تاریخی نشوند با قلم و قدم شان از جامعه خود به دفاع برخیزند. این آموزه ها را بطور خلاصه فهرست می نماییم:

 

۱- برای جلوگیری از تجاوز کوچی ها به هزاره جات، پارلمان افغانستان به عنوان "خانه ملت" قضیه کوچی ها را باید به بحث بگذارند و برای حل دایمی اسکان کوچی ها در مناطق فرهنگی شان چون جنوب و شرق افغانستان، تدابیر عملی اتخاذ نمایند و در این مورد مقرره ای تقنینی را به تصویب برسانند. بدیهی است که برای کشانیدن این بحث در پارلمان وکلای جامعه هزاره متحد و همبسته باید عمل نمایند و تا وقتی که این بحث در دستور کار پارلمان قرار نگیرد از پا نایستند.

 

۲- نمایندگان که در روز مارش، قطعنامه مظاهره را به سازمان ملل متحد سپرده بودند، در پی نتیجه آن باشند، چون نمایندگی سازمان ملل متحد سه روز وقت خواسته بودند.

 

۳ - وزرای جامعه هزاره، قضیه آهنگ تجاوز مجدد کوچی ها را به بحث کابینه بکشانند، اگر کابینه تمایل به این بحث نداشت، بدون هراس آن را به رسانه ها افشا نمایند، ولو موقف وزارت خود را از دست بدهند، چون آنها از نام جامعه هزاره به کرسی وزارت رسیده اند.

 

۴- کوچی ها به شدت مسلح اند، جامعه هزاره در صورت تجاوز مجدد کوچی ها برای دفاع از سرزمین خویش تدابیر دقیق، اگاهانه، منطقی و سنجش گرانه ای را روی دست بگیرند و این تجهیز مسلحانه طالبان کوچی نما را به گوش جامعه بین المللی رسانیده و در رسانه ها فاش نمایند.

 

۵ - نویسنده گان و فرهنگیان جامعه هزاره، با قلم شان پیش زمینه های تاریخی تجاوز کوچی ها را درهزاره جات، بنویسند. در این رابطه شواهد بسیار مستند تاریخی وجود دارد که پرده از سیاست "هزاره ستیزی" در افغانستان بر می دارد. بستر سازی فرهنگی برای تعریف و تبیین این استبداد سیاه نسبت به هزاره ها یک دین تاریخی است که باید از سوی فرهنگیان جامعه هزاره در سطح ملی و بین المللی ادا گردد. این نوشته ها چه بهتر که به زبان های بین المللی ترجمه و انتشار یابند.

 

۶ - احزاب و جریان های سیاسی مربوط به جامعه هزاره، در صورت تجاوز مجدد کوچی ها به هزاره جات تظاهرات، تحصن و نافرمانی های مدنی را سازمان بدهند و با اعلامیه ها و سخنرانی های شان این تجاوز را به شدت محکوم نمایند.

 

۷- کمیسیون های که برای حل قضیه ای کوچی ها با هزاره ها، تشکیل می شود، افراد خبیر،خیّر، شجاع و صادقی که از آگاهمندی تاریخی نسبت به این معضل، برخوردار باشند، به حیث نماینده در این کمیسیون ها فرستاده شوند. از قرارگرفتن افراد معامله گر، سودجو، متملق و ضعیف النفس در این کمیسیون ها جداً جلوگیری شود.

 

آخر اینکه جامعه هزاره دچار دشواریهای اند که جوامع دیگر، بسیاری از این دشواری ها را عبور کرده اند. پس پرداختن به عامگرایی های بی اثر، یا به اصطلاح دیگر، در آوردن بازی های روشنفکرانه، زیر نام طی طریق در راستای اندیشه به اصطلاح فراقومی و غیره به جز از یک فیشن سیاسی دیگر چیزی نخواهد بود. چون در گذشته همه این "مسیر" ها در سیمای انترناسیونالیسم پرلتری و اخوت خواهی، آزمایش گردیده است. اما ماهیت تمام این حرکت ها در محور "مسئله ملی" چرخیده و در آینده هم خواهد چرخید. چون بدون حل مسئله ملی در افغانستان، نه در این کشور صلح می آید، نه ثبات، نه دموکراسی ونه عدالت.  افغانستان کشور قومیت ها است، فقط تامین حقوق عادلانه و مساویانه این قومیت ها بر اساس شعاع وجودی شان، راهی بسوی تامین وحدت ملی و سرانجام ایجاد یک دولت ملی در کشور خواهد بود. هر مسیری که این هدف را برآورده سازد، باید آن فرایند را طی نماییم. طبیعتاً حل مسئله ملی در افغانستان، در گام نخست شناسایی هویت پذیری قومیت های این کشور می باشد و احیای هویت این قومیت ها مستلزم کار و فعالیت سیاسی و فرهنگی در راستای تعریف، شناساندن تاریخ و فرهنگ همان قومیت میسر است و بس. یکی از تعریف ها بگونه ای مشخص، بیان تسلسل استبداد تاریخی تجاوز کوچی ها در هزاره جات است که آگاهان جامعه هزاره از شرح آن نباید ابا بورزند.

 

                               به نقل از:

                              پایگاه اینترنتی نهضت مدنی افغانستان (نما)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:30  توسط نواندیش  | 

                                            بیم موج

 یاد آوری:

 اسد بودا، باقلم اعجازگر وتوانای خویش ازنقاشی های " غلام سخی هزاره " سخن میگوید. تصویر پردازی این هنرمند بی بدیل را نه تنها به عنوان یک " رخداد " عظیم در تاریخ هنر نقاشی قرن بسیت ویکم میداند، بلکه از ظهور رسمی " هنر هزاریسم "توسط این هنرمند چیره دست در سال ۲۰۰۴ مسیحی درعرصه هنر نقاشی جهانی، خبر میدهد. اسد بودا، رنج انسان هزاره را که در تابلو های غلام سخی تصویر یافته است، رنج تمام بشریت میداند و میگوید که از این درد مشترک است که هزاره ها بعد جهانی می یابند.یکی از زیبا ترین مثال های که بودا در نوشته اش می آورد،رمان " باد بادک باز " است،استدلال مینماید که این ژانر ادبی به دلیل درقله ادبیات جهانی قرار می گیرد که روایتگر رنج و درد تاریخی انسان هزاره است.بودا خود در چندین جای اذعان دارد که من درطی یک نوشته کوتاه نمیتوانم ازتمام پیچیده گی" هنر هزاریسم " که در تابلوهای غلام سخی  تبلور یافته، پرده بردارم،چون همانطوریکه رنج آدمی پیچیده و مغلق است، تفسیر وتبیین هنر هزاریسم که در رنج وآواره گی تنیده وبزرگ شده ،مغلق تر از آن است. امابودا، در تفسیر برخی از تابلو ها چنان ظریفانه وهنر مندانه حرف میزند که گویا خودش در متن این تابلوها قرارگرفته باشد.

  من وقتی این نوشته بودا رادر سایت " بسوی عدالت " خواندم ، حیفم آمد،که خواننده گان " فصل رهایی" ازآن بی نصیب بماند.فقط خواهش من از خوانندگان گرامی این است که پیرامون این نوشته زیبا از ابراز نظر شان دریغ ننموده وازاین مسیر در گسترده گی وتعریف "هنر هزاریسم " سهیم شوند.

                                                                                                                     نواندیش

    اسدبودا

                               بيم موج؛

                                        بازنمايي تجربة رنج و آوارگي در هنر هزاريسم

Mazary.Net
نام اثر: شامامه، نقاش: غلام سخی هزاره، پدید آورنده سبک هزاریسم

 

آوارگي، نخستين تجربه سرگرداني آدمي است و تقدير انسان با زنجيرة آوارگي‌هاي بي‌پايان رقم مي‌خورد. هبوط، آوارگي از «بهشت» است، زاده‌شدن، هجرت از زهدان مادر، جواني هجرت از كودكي و پيري هجرت از جواني، مرگ آوارگيِ روح از تن. آوارگي به اين معنا تقدير عام بشري و پديدة اجتناب ناپذير است و كمتر مي‌شود در بارة آن چون و چرا كرد. گونة ديگر از آوارگي، آوارگي اجتماعي و سياسي است كه به عامل انساني مربوط مي‌شود. اين آوارگي پديدارِ انساني و اختياري است، بستگي به وضعيتِ‌اجتماعي دارد و از جامعه‌ي تا جامعة ديگر تفاوت پيدا مي‌كند. به سخني ديگر اين نوع آوارگي پديده‌ي غير طبيعي و انساني است و به همين دليل مي‌توان در مورد آن پرسشِ اخلاقي مطرح كرد. در تاريخ بشر نام قوم “يهود” با آوارگي پيوند خورده است؛ درون‌مايه عهدِعتيق را داستان آوارگيِ آن‌ها تشكيل مي‌دهد، اما در دنياي معاصر مهاجرانِ افغانستاني تيپ ايدئال آوارگي و بي‌پناهي به شمار مي‌روند و في‌الواقع بزرگ‌ترين رقم آوارگان امروز را به خود اختصاص داده‌اند. به رغم آن‌كه مهاجرينِ افغانستاني بيش‌ترين رقم آوارگان دنياي امروز را تشكيل مي‌دهند، تا هنوز كسي قادر نبوده است اين تجربه‌ي اندوهناكِ انساني را به درستي روايت كند، گزارش‌ها و تحليل‌هاي مربوط به مهاجرين افغاني نه تنها پرده از رخسارِسياه اين تجربة خوفناك انساني پرده نمي‌گيرند، بلكه با در پيش‌گرفتنِ روش‌هاي غلط جنبه‌هاي تراژيكِ آن را پنهان‌تر ساخته‌ اند.

در اين ميان نقاشي‌هاي «غلام‌سخي‌هزاره» يك استثنا و شايد بگوييم عظيم‌ترين «رخداد» است كه در تاريخ آوارگي اتفاق افتاده و عمق هراس و وحشتي تجربه‌ي مهاجرت در آن‌ها بازنمايي شده است. خشونت‌هاي سيم‌هاي خاردار، سرگرداني در دريا‍، غرق‌شدن در ظلمتِ‌امواج، “گم‌شدن درمه” و حيرت در “دشتِ‌گريان” بي‌پناهي و… را كه سينماگرانِ ژانرآوارگي كوشش مي‌كردند در پردة سينما به تصوير بكشند، اكنون غلام‌سخي به زبان نقاشي روايت نموده و با قدرت‌مندترين جلوه‌ها‌ي زيبايي‌شناختي به ما عرضه مي‌كند. غلام‌سخي، از مهاجران دوران جنگ‌هاي داخلي است، در افغانستان متولد شده و از مسير خيزابه‌هاي امواج‌ وحشي و هولناك، با قايقي كه هرلحظه امكان داشت او را در قعر دريا به كام مرگ بفرستد به استراليا مهاجرت كرده است، اكنون در استراليا نقاشي تدريس مي‌كند، متخصص كارهاي گرافيكي و تصوير ديجيتالي است؛ فعاليت‌هاي سينمايي دارد، از جمله در فيلم مشهور «آخرين‌انسان» همكاري داشته است. در دنيايي نقاشي شخصيتِ شناخته شده است، تا هنوز در بزرگ‌ترين مسابقه‌ها و جشن‌واره‌ها شركت كرده و برنده‌ي چندين جايزة “ملي” و “بين‌المللي” در هنر نقاشي است. موضوعِ اصلي نقاشي‌هاي او را بازآفريني و بازروايي خاطراتِ گمشده تشكيل مي‌دهند كه در هاله‌ي سكوت و فراموشي فرورفته است:خاطراتِ جمهوريِ‌سكوت. نه تنها سرزمينِ از دست‌رفته‌اش را به خاطر دارد و آن‌را با رنگِ تخيلش بازآفريني مي‌كند و مي‌آرايد، بلكه خاطراتِ گذشته‌هاي دور، حتي خاطرات ماقبل تاريخ را نيز در نقاشي‌هاي او بازتاب يافته است. در واقع او هستيِ روشن‌شده در خويشتن است كه پس از مدت‌ها تجربة آوارگي و سرگرداني در دريا اكنون به يكي از نمايندگانِ اصلي نقاشي «فاجعه» و «آوارگي» به شمار مي‌رود، زيرا نقشِ”گام‌هاي گمشده” آواره‌ترين مردم جهان را در ساحل درياها و روي شن‌هاي بي‌حافظة گذرگاه‌هاي قاچاقي رنگ‌آميزي مي‌كند تا از خاطره‌ها محو نشوند. غلام‌سخي فقط روايت‌گر آوارگي نيست، روايت‌گر فاجعه و تخريب و كشتار نيز هست و تاريخ فاجعه‌بار افغانستان را در صخره‌ها و سنگ‌هاي باميان در سيماي انفجار “بودا”‍ به تصوير مي‌كشد.

آثارهنري او طيفِ گسترده‌ي به درازاي تاريخ را در بر مي‌گيرد؛ از “حوا” آغاز مي‌گردد. در تمامي نقاشي‌ها حوا را با “سيماي اروپايي” ديده‌ايم، اما در نقاشيِ غلام‌سخي دراي قيافة شرقي است و”چشمانِ‌بادامي”دارد كه مي‌تواند بنياد زيبايي‌شناختي جديد قرار گيرد. از بودا مي‌گويد، از رقص “شاه‌مامه” يا “مادرـ‌شاه” در تپه‌هاي باميان، از «بيمِ‌موج»، اين خوف‌ناك‌ترين تجربة مهاجران غير قانونيِ دنياي امروز، موجي كه آوارگان زيادي را بلعيده است و خواهد بلعيد. براي او هنر «بيان تجربه‌هاي زندگي و احساس اوست.» اما در كل درون‌مايه‌ي اصلي آثارهنريِ او را «فاجعه‌هاي انساني» و «تجربه آوارگي» تشكيل مي‌دهد، در گل‌ها و صحراها و سنگ‌ها و درياها، كساني را به تصوير مي‌كشد كه اشك مي‌ريزند، مادران غمگيني كه خون گريه مي‌كنند، آوارگاني را كه برفرازِ امواج درياها سرگردان‌اند و يا در پشتِ سيم‌هاي “خاردار” و ديوار انساني به نام “مرزسياسي”، مرده‌اند. غلام‌سخي، موضوعاتي را به تصوير مي‌كشد كه مفهوم قادر به بيان آن‌ها نيست. انسان، همان طبيعت است، درخت‌هاي بي‌برگ و بار، صخره، خاك، پرنده، برف و حتي امواج دريا اما همة اين‌ها در نهايت تصوير انسان است و همه چيز در سرگذشتِ انسان خلاصه مي‌گردد. بي‌هيچ ترديدي رنج كودكي كه او در پشت ميله‌هاي زندان به تصوير كشيده و غل و زنجير بدنِ نحيفِ او را زخم‌دار ساخته، در قالب مفاهيمِ زباني نمي‌گنجد. نقاشي‌هاي او پيوستاري است از «زيبايي» تا «فاجعه»؛ «زيبايي را در بسترِ فاجعه» روايت نموده و رنج روح را به امر زيبايي‌شناختيِ قابل حس و “ديداري” ترجمه مي‌كند. در يك‌‌سو، تخريب و كشتار و فاجعه‌‌‌هاي انساني قرار دارد‍، كشتار و فاجعه‌‌‌هاي كه سبب شد او سرزمينش را ترك گويد و رقصِ متافيزيكيِ “شاه‌مامه” در “تپه‌هاي‌باميان” را، در سويي ديگر هراسِ امواج و شن‌هاي بي‌حافظه‌ درياهايي بي‌پايان كه كشتي‌شكستگان سرگردان و آواره از آن‌جا به “جهانِ رويايي” سفر مي‌كند؛ كشتي‌شكستگان كه زمين آن‌ها را ياد برده و زمان نسبت به آن‌ها بي‌اعتنا است، اما غلام‌سخي نگران آن هاست. او همه چيز را به خاطر دارد: در صخره‌هاي باميان فاجعه را جست‌وجو مي‌كند و در شن‌هاي ساحل خاطرات گام‌هاي لرزان و خسته‌ي آوارگان را به تصوير مي‌كشد كه زمين، اين مادر فراموش‌كار آن‌ها را فراموش كرده است. به هرحال، غلام‌سخي نوستالوژيايي عميق نسبت به تاريخ، فرهنگ، سنت و در كل خاطراتِ گذشته دارد، شايد به اين دليل كه به گفتة تئوآنجلوپلوس، نمايندة سينمايي آوارگي:«نخستين چيزي كه خدا آفرد “سفر” بود، سپس ترديد و در نهايت “نوستالوژيا”.» اكنون، غلام‌سخي از “سفر” و “ترديد” گذر كرده و در مرحلة نوستالوژيا سرزمينِ گمشده‌اش را باز آفريني مي‌كند، فاجعه‌هاي تاريخي و تجربه‌هاي سرگرداني در دريا و مرزها را تا مبادا تاريخ، نسل‌كشي را از ياد برد، آفتاب رد پاي مسافران را از “برف” محو سازد و شن‌هاي بي‌خاطره‌ي ساحل آن‌ها را به فراموشيِ امواج هولناک بسپارد.

 

تحليل نمادهاي به‌كاررفته در نقاشي‌هاي او را به فرصت مناسب واگذار مي‌كنيم، اينكه چرا «بودا» و «مزاري» پي‌رنگِ اصلي نقاشي‌هاي او تشكيل مي‌دهند، مي‌بايست هم به لحاظ نظري و هم به لحاظ نمادشناسي مورد تامل قرار گيرد. چه چيز مزاري و بودا را به هم پيوند مي‌زند و ميان آن‌ها چه نسبتي وجود دارد؟ چرا شامامه «مادرِغمگين» است كه در كنار پيكر به خون خفتة مزاري در غروبِ غمگينِ باميان آن‌گاه كه خورشيد در درياي خون نشسته است، مي‌گريد؟ و چرا “باميان” و “بلخ” براي او شهرهاي خاطره‌اند، نه كابل و قندهار و هرات؟ چرا در نقاشي‌هاي او زمان يخ بسته و زمين خراب‌آبادي است كه جز درخت‌هاي بي‌برگ و انسان‌هاي هميشه در حال گريز و فرورفته در دهشت و هراس چيزي در آن ديده نمي‌شود؟ آيا نقاشي‌هاي او صرفا “تصويرواقعه” هستند يا هركدام از اين نقاشي‌ها را مي‌تواند يك “واقعه” دانست؟ اين‌ها پرسش‌هايي هستند كه نياز به تامل فلسفي دارند و پاسخي آن‌ها را بايد در فلسفة هنر و زيبايي‌شناختي جست‌وجود كرد. تحليلِ دقيق و فلسفي اين آثار نه در توان من است و نه با اين ياداشتِ كوتاه تناسب دارد. به لحاظ سبك‌شناسي، نقاشي او تركيبي است از «رئاليسم»، «سوررئاليسم» و «سمبوليسم»، اما غلام‌سخي معتقد است سبك او در عين حاليكه از سه سبكِ مذكور متاثر است، هيچ‌كدام از آن‌ها نيست. سبكِ هنري مستقل است كه خودش در سال ۲۰۰۴، آن را«هزاريسم(Hazarrism)» ناميده است. هزاريسم چيست و چه ويژگي‌هاي دارد؟ بي‌ترديد اصطلاح “هزاريسم” براي ما نا آشناست، زيرا در قرن بيست‌ـ‌وـ‌يكم به حيث يك مكتبِ هنري در عرصة دنياي نقاشي ظهور كرده است. شايد بسط و گسترشِ اين سبك بتواند مشخصه‌هاي آن را روشن‌تر سازد. اما به هرحال سايت انترنتي«هنرِ هزاره» سبك هزاريسم را اين گونه تعريف مي‌كند:«هزاريسم، سبك منحصر به‌فردي است كه در سال ۲۰۰۴ توسط غلام سخي پايه‌گذاري شد. فهم اغلب اين تصاوير بسيار دشوار است؛ به دشواري مي‌توان توسط چشم‌انداز‌ها و رنگ‌هاي موجود در تصاوير، موضوع را فهم كرد. اين يك سبك بسيار پيچيده است و تماشا كنندگان در هرسن، حتي كودكان از پيدا كردنِ تصاوير لذت مي‌برند.[۱» سبكِ هزاريسم پيوستي است از تخريب و كشتار تا آوارگي؛ موضوع سبك هزاريسم “رنج انسان” است و پي‌آيندهاي “جنگ” و خشونت‌هاي انساني را به تصوير مي‌كشد؛ روايت‌هاي تصويري، بر محور فاجعه مي‌چرخند و البته سرگذشتِ تراژيكِ مردم هزاره، به حيث “قربانيان‌ فاجعه‌هاي انساني حوزة تمدن‌اسلامي” در مركز اين روايت قرار دارد. اينكه تجربه ي هزاره‌ها مي‌تواند به يك تجربة انساني و اشتراكيِ بشر بدل شود، باز هم به لحاظ نظري و فلسفي جاي تامل دارد. رمان بادبادك‌باز به حيثِ يكي از مهم‌ترين آثار ادبي در جهان امروز و يك رخداد ادبي بي‌سابقه در ژانرِ رمان در حوزة تمدنِ‌اسلامي، به دليل انعكاس رنج هزاه‌ها به يك اثر جهاني تبديل شد، حسن، شخصيتي كه به حيث نيمة نا مشروع‌تاريخ در اين رمان بازنمايي شده، خلاصة رنج آدمي است، تجسم تماميِ دهشت‌ها و قساوت‌هاي تاريخ بشر را مي‌‌توان در سرگذشتِ تلخ و اندوهبارِ حسن كه “علي” و “سهراب” جلوه‌هاي ديگر اوهستند، خلاصه كرد. نقاشي‌هاي «خادم‌علي» نيز به دليل بازنمايي “رنجِ انسان هزاره” به آثارهنري بدل شده است كه اندك اندك مي‌رود در رديفِ آثار “داوينچي”، “ونگوگ” و “پيكاسو” قرار گيرد. به راستي چه چيز در آن‌ها وجود داشت كه به اثر جهاني بدل شدند؟ پاسخ روشن است: “رنج انسان هزاره”. البته در هيچ جايي اشاره نشده كه اين دو اثر به ژانرِ ادبي و هنري هزاريسم تعلق دارند. نخستين‌بار در سال ۲۰۰۴ چهار است كه اصطلاح “سبك هزاريسم” به حيث يك سبك منحصر به فرد در “جهان هنر” و البته بسيار گنگ، خلاصه، مبهم و پيچيده، به گنگي و پيچيدگيِ تمامي رنج آدمي، به صورت رسمي توسط غلام سخي به گونة خاصي از هنر به كار مي‌رود كه تركيبي است از “رئاليسم” و “سوررئاليسم” و “سمبوليسم”، اما هيچ‌كدام نيست، هزاريسم است كه درون ماية آن را “رنج” و “آوارگي” تشكيل مي‌دهند. بدون ترديد “بادبادك‌باز” و نقاشي‌هاي بسيار پيچيده و رمزآلود “خادم‌علي” را نيز مي‌توان در مقولة “ژانرِهزاريسم” دسته بندي كرد، نقاشي‌هاي خادم‌علي بازنمايي سكوت و فاجعه‌ـ‌اند و بادبادك‌باز “خالدحسيني” روايتِ نسل‌كشي و آوارگي كه رنج هزاره‌ها را با رنج تمامي انسان‌هاي جهان پيوند زده و ميان حسن و حس‌اخلاقي و انساني خوانندگان رابطة همذات پندارانه بر قرار مي‌سازد. اينكه چرا اين آثار در مدت زمان اندك به بزرگ‌ترين آثار ادبي و هنري تبديل مي‌شوند، چندان شگفت‌انگيز نيست، زيرا هركسي مي‌تواند خاطراتِ خوفناكش را در آن‌ها باز يابد. هيچ رنج بشري از نسل‌كشي، برده‌گيري، اخراج‌ دسته‌جمعي، و… نيست كه هزاره‌ها تجربه نكرده باشند. واژه هزاره را بايد مرادف رنج انسان دانست. هرانساني مي‌تواند سرگذشتش را در رنج انسان هزاره بازيابد و درست به همين دليل است كه “هزاريسم” به بيان عام بشري و اشتراكي مبدل مي‌گردد كه “رنجِ انسان قرباني” اين “برترينِ حقيقتِ تاريخ آدمي” را به نمايش مي‌گذارد. تمامي سختي‌ها و فاجعه‌هايي را كه جامعة بشري در كليتِ آن تجربه كرده، هزاره‌ها به تنهايي تجربه كرده‌اند. همان‌گونه كه “آشويتس” به حيثِ بزرگ‌ترين رنج انساني در كانون هنر، تفكر و ادبياتِ پس از جنگ در اروپا بازنمايي شده است، تجربه‌يِ رنجبار انسان هزاره‌ نيز مي‌تواند به يك گفتمانِ انساني و جهاني بدل شده و در كانون ادبيات و هنر جهاني قرار گيرد. نشانه‌هاي خصلتِ اشتراكي اين رنج را در رمان بادبادك‌باز “خالد‌حسيني” و آثار هنري “خادم‌علي” ديديم و اكنون در نقاشي‌هاي “غلام‌سخيِ هزاره” بيان بسيار روشني به خود گرفته است. بادباك‌باز بيان فاجعه در ساحت “زبان” بود و در حقيقت “توبه” و “اشكِ ندامتِ زبان” در برابر ستم‌هاي بشري كه در”زبان” مسكوت مانده بود، اما “هزاريسم” تجربه‌ي بسيار عميق‌تر و گسترده‌تر از آن‌ است كه آن را صرفا در گستره‌ي زبان و مفاهيم زباني محدود نماييم. به همين سبب است كه غلام‌سخي از دنياي مفاهيم مي‌گريزد تا ناخودآگاه تاريخي و خاطراتِ تلخ سكوت را در “لذتِ بي‌طرفانة زيبايي‌شناختي” به صورت احساسِ دروني “هدف‌مندِ ذهن” روايت نمايد. غلام‌سخي در دنياي تخيل به آغازِ آغاز بر مي‌گردد، تا سرگرداني‌هاي آدم را در”حوا” تجربه كند، اما حوايي كه چهرة شرقي دارد، شاد و خندان است، بي‌اعتنا به بهشت‌برين، زيرا شرقي‌هايِ اصيل بهشت را در دنياي ذهني و دروني خود دارند، اين همه را مي‌توان در متن “چشمان‌باداميِ حوا” قرائت كرد كه غلام‌سخي آن را شهود كرده است. اساسا “بهشت” همان حوا و به سخني دقيق همان «مادر» است، زيرا با هجرت از زهدانِ مادراست كه ما در جهنمِ‌حيات‌اجتماعي تبعيد مي‌شويم. اما حوا، وطنِ بسيار عام انساني است، سخي بر آن است وطنش را تعين بخشد، به با ميان بر مي‌گردد، چشمِ “صلصال” مي‌شود و از دريچة چشمانِ زيبا و رخشان او رقصِ آسماني “شامامه” را به تماشا مي‌نشيند كه پيراهنِ آبي به رنگ آب‌ِ زلال “بند‌امير” به تن دارد. در نقاشي‌هاي غلام سخي، باميان «وطنِ‌اصلي» و “مركز” زمين تصور مي‌شود، مكان مقدسي كه دور شدن از آن آوارگي‌هاي بي‌پايان معنا مي‌دهد. اما اين تصاويرشاد يك‌باره ناپديد مي‌شوند، نه از لبخند چشمانِ شوخ”حوا” خبري است و نه از دست‌افشاني و رقصِ آسماني شامامه در برابر چشمان “بودا”. بودا كودكي مي‌شود در زندان، بسته در غول و زنجير، گذشته زرين به آينده بدل مي‌شود، به تصوير كودكي كه در برابر ميله‌هاي زندان، به بوداي زنداني شاخة گل رز تعارف مي‌كند. بودا، گريان است و از چشمانِ بادامي‌اش به جاي اشك خون مي‌جوشد؛ ظلمت به شهر “بودا” هجوم مي‌آورد و او را شهيد مي‌كند. درياي خون جاري مي‌گردد، در برابر مجسمه‌هاي ويران بودا پيكرِ خونينِ “مزاري” تجسم مي‌يابد، خورشيد آيينة خون به نظر مي‌رسد و دیگر شامامه، نه دخترِ شاد و خندان كه شادترين لحظه‌هاي زندگي‌اش را در تپه‌هاي بلند باميان با رقص و شادي مي‌گذراند، بلكه مادر سياه‌پوش و سوگ‌واري است كه در كنار پيكرِ خونين مزاري مي‌گريد، اما اين پايان داستان نيست، از اين پس دنياي آوارگي و سرگرداني آغاز مي‌شود كه تجربة زندة مهاجرين جهان سوم در دنياي امروز به شمار مي‌رود. اين دنياي خوف‌ناك در هنر “هزاريسم” به صورت بسيار مشهود و گسترده بازتاب يافته است.

به رغم ظاهرانتزاعي و دشوارياب، هنرِهزاريسم به هيچ وجه فاقد ارجاع حقيقي نيست. هزاريسم، داستانِ رنج انسان را بيان مي‌كند، تا آن‌چه را كه چشمان ما نمي‌بينند يا مي‌بينند اما قادر نيستند به ديگران انتقال دهند، بازنمايي كند. هيچ مرجع حقيقي‌تر از رنج آدمي وجود ندارد تا پاية دركِ هنري قرار گيرد. سوررئاليسم و سمبوليسم به جنگ رئاليسم رفتند، زيرا رهيافت پوزيتويستي رئاليستيك توانايي بازنمايي وجوه ناآشكار جهان انساني را نداشت، اما “هزاريسم” علاوه بر آن‌كه از سوررئاليسم و سمبوليسم براي آشكارساختنِ جهان‌انساني كمك مي‌گيرد، خصلتِ رئاليستيك نيز دارد و يك‌سره بركنده از واقعيت نيست. هزاريسم به واقع بيان اعتراض آميزاست كه رخدادهاي تراژيك را به تصوير مي‌كشد، تمثال‌هايي وحشت و سبعيتِ آشكار و پنهان تاريخ را. هرچند هنر هزاريسم را از آن‌جا كه خصلتِ ذوقي و زيبايي‌شناختي دارد و در حقيقت دركِ زيبايي شناختي از جهان انساني است، به دشواري مي‌توان در مقولة “احكام‌معرفتي” دسته‌بندي كرد، اما از آن‌جا كه “هزاريسم” علاوه بر ابعاد زيبايي‌شناختي، تجسم جلوه‌هاي تاريخي روح نيز هست، بنا بر اين مي‌توان آن‌را در مقولة معرفت نيز مطرح كرد. روح، خود را مي‌فهمد و در “پيچشِ‌سياه‌تاريخي” به حيث يك “هستيِ زخمي” بر ما نمايان مي‌شود. هزاريسم بازنمايي روح در جهان هنر و در عين‌حال فهم روح از خود نيز هست. «رخ‌نگاره‌ي خويش[۲]»، تابلويي است كه غلام‌سخي سرگذشتِ تاريخيِ روح‌جمعي را از “تمدنِ‌بوديسم” تا وضعيتِ كنوني روايت كرده است. در اين نقاشي او خود را همان‌گونه كه بر خودش پديدار مي‌شود به تصوير مي‌كشد، اما “خود” پديدارتاريخي است و اين الهام‌گيري را نمي‌توان در ساحتِ خودآگاه فرو كاست و آن را دريافت كاملا شخصي تلقي كرد، به ضميرِ ناخودآگاه بر مي‌گردد، به گنجنية نهفته‌ي نمادهاي مشتركِ كه او را با تاريخ و خاطرة جمعي پيوند مي‌زند. تفسير هنر هزاريسم به صورت بركنده از تاريخ گمراه كننده است و فهم اثر را ناممكن مي‌سازد. هزاريسم، نخستين بيان روشنِ تاريخ آوارگي مهاجران غيرقانوني دنياي امروز است، اما انتخاب اين تجربة دهشت‌بار و اينكه چرا انسان‌ها به اين تقدير تراژيك گرفتار آمده‌اند، ريشه‌هاي عميق‌تري دارند كه پس زمينة معرفتي هنرهزاريسم را تشكيل مي‌دهد:”گريز از مرگ و فاجعه”. انسان‌هاي آواره از مرگ و فاجعه مي‌گريزند و در هركجا روند، ابوالهول فاجعه آن‌ها را تعقيب مي‌كند. شايد در “ارضِ موعود”و چنان‌كه غلام سخي آن را «جهانِ رويايي[۳]» مي‌نامد، خوش‌بخت زندگي كنيم، اما اين سرزمين رؤيايي كه در آن “شامامه”، “مادر”، “وطن” يا “زمين” شاد ترين لحظه‌هاي زندگي‌اش” را تجربه مي‌كرد، ديگر وجود ندارد. در هنر هزاريسم جهان، سوگ‌وار است، زمين مصيبت ديده و انسان آواره و به همين سبب هنرهزاريسم از آيات عذابِ‌اليم “بيمِ‌موج”، از تقديرِ رنجبارِ سفر در امواج وحشت به حيث تقدير آيندة آوراگان خبر مي‌دهد، از «روستاهايِ متروك» كه تنها ردپاي كمرنگِ ساكنان آن را روي “برف” مي‌توان مشاهده كرد و تصوير مادرپيري كه در فراقِ فرزندان مسافر اشك مي‌ريزد.

هنرهزاريسم، تنها از خون و فاجعه و سفر در درياهاي بي‌پايان نمي‌گويد، دلخراش‌ترين تصوير «انتظار» را نيز به نمايش مي‌گذارد. درهاي نيمه‌باز و بازماندگان چشم به راه كه رنج “يعقوب” را در “بيت‌الاحزان”‌ جهان سوم در فراق مسافراني تجربه مي‌كنند كه هرگز بر نخواهند گشت. شامامه، يا سرزمين مادري چشم‌انتظار فرزاندان آواره‌اش مي‌باشد، اما مسافري كه به خاطر هراس از مرگ و فاجعه، شامامه را به «مقصد نامعلوم» ترك گفته به كجا رفته است؟ اكنون برفراز ظلمتِ كدام دريا كشتي مي‌راند، در كدامين كمپِ آوارگي رويايي ورود به جهان ديگر را در سر مي‌پررواند و در كدام “خانه مردگان” دور از چشمِ خدا و انسان مرگ زنده را تجربه مي‌كند، كدامين دريا او را دركام خود بلعيد، كدام سيم‌هاي خاردار گوشتِ بدن او را خورد، در خيابان‌ها كدام شهر رنج بي‌پناهي را تجربه مي‌كند و در كدام صحرا او را باد برد و نيمه‌اش سنگ شد و نيمه‌ي ديگر خاك!؟ هيچ معلوم نيست. تنها نشانة به جا مانده از او رد “پايي” است كه نشان مي‌دهد از خانه به بيرون رفته است و تا اكنون كه خورشيد انتظار غروب مي‌كند، اثري از او ديده نمي‌شود، البته اثري ديگري هم هست كه نشان مي‌دهد او كفش نداشته است با پاي برهنه از روي برف‌هاي كنار رودخانه يا شن‌هاي ساحل عبور كرده است:« قدم‌هاي گمشده»، اما به كدام سو رفته است؟! باز هم روشن نيست. درياي بي‌پايان آغاز مي‌شود، دنياي «توهم[۴]» و ديگر از كشتي‌شكستگانِ آواره اثري ديده نمي‌شود. بدين سان، هزاريسم از فرد فراتر مي‌رود و تجربة مشتركي بشري را به تصوير مي‌كشد. مسافرانِ آواره، فقط هزاره نيست، ازبيك نيست، تاجيك و پشتون نيست، افغانستاني نيست، تنها ترك و عرب و ايراني نيست و آسيايي و آفريقايي هم نيست، تماميِ آوارگان دنياي امروز را در بر مي‌گيرد و البته انسان افغانستاني تيپ ايدئال آوارگي به شمار مي‌رود و انسان هزاره، تيپ ايدئال آوارگيِ انسان افغانستاني، زيرا هزاره‌ها بيش از يك قرن است كه اخراج‌دسته‌جمعي و آوارگي سرزميني را تجربه مي‌كنند. به همين سبب است كه رنجِ تمام آوارگان جهان را مي‌توان در سرنوشتِ “آوارگانِ هزاره” روايت كرد و در دل اين پس زمينة تاريخي و اجتماعي است كه هنر هزاريسم به حيث يك روش تازه و منحصر به فرد، در سال‌هاي نخستِ قرن بيست و يك عام‌ترين تجربة بشري را باز نمايي مي‌كند: فاجعه، آوارگي وانتظارِ بي‌هودة آوارگان خانه گم‌كرده‌ي كه هرگز به خانه بر نمي‌گردند، زيرا آن‌ها در آوارگي مطلق به سر مي‌برند و در جهان “خانه”‌ي ندارند.

خانة واقعي انسان‌هاي آوارة امروز كجا است؟ اين يكي از جدي‌ترين پرسشي است كه هنر هزاريسم از انسان‌هاي امروز دارد. بخشي از هنر هزاريسم روايت‌ِ فاجعه و در حقيقت داستان «تخريبِ‌خانه» است و بخشي ديگر آن جست‌وجوي پاسخ به بي‌خانگي آوارگان امروز كه درياها و سيم‌هاي خاردار را پشتِ سر مي‌گذارند تا آن سوي سرزمينِ مادري براي شان خانة پيدا كنند. هزاريسم با نقدِ سرگذشتِ آوارگان، آرزوي تحققِ «اومانيسمِ آن سوي مرزها» را در سر دارد، اما آن‌سوي مرزها هميشه حكم اين سوي مرز را دارد. بنا بر اين تنها با صلحِ جهاني و زمين خانة تماميِ انسان‌ها است كه مي‌توان به اين پرسش كه “خانه‌ي انسان‌هاي آوارة امروز كجاست” پاسخ داد. بي‌خانگي و آوارگي زماني پايان خواهد يافت كه هيچ شيادي به دور زمين خط نكشد كه اين قطعه مال من است، هزاريسم زمين را براي تمامي انسان‌ها مي‌خواهد. براي پايان دادن به آوارگي نبايد هميشه روهاياي سرزمين‌هاي دوردست در سر پروراند، زيرا تا زماني كه يك گوشة جهان خانة خراب است و در آن‌جا جنگ و خشونت و فاجعه وجود دارد، آوارگي را پاياني نخواهد بود.

در هنر هزاريسم افغانستان سرزمينِ “افتخار” نيست، «جهنم زمين» است كه جغد تنهای در آن غزل مرگ مي‌سرايد. مادر پيري است كه كودكانش را از دست داده است؛ مادر عزادار، زخم خورده و مصيبت زده، فرزندان از مادر مي‌گريزند، و تنها جاي قدم‌هاي آن‌ها هنگام فرار به چشم مي‌خورند، اما بازسازي خانه به معناي بازگشت به تاريخ است، زنده‌كردن تاريخ، روايتِ فاجعه و در نهايت ترسيم يك جهان رويايي و محمتل كه خون و دود و آتش در آن پايان مي‌يابد. تابلوي «افغانستان درآينده»، به معناي بازسازي افغانستان نيست، آفرينشِ جامعة جديد است كه هرچه باشد بايد از مفهوم “افغانستان” فراتر رود و بر هويت تمامي اقوام دلالت كند. هنر هزاريسم، مرز ندارد، جغرافياي اين هنر تماميِ انسان‌ها و حتي طبيعت را در بر مي‌گيرد. طبيعت نيز زخم خورده است، زمين نيز مي‌نالد، بايد به “عقاب‌ها” اجاز داد “سلطانِ آسمان” باشند. به سخني ديگر هزاريسم، نه يك ديدگاه ناسيوناليستي و نژادپرستانه، بلكه بازتاب تجربه‌ي عيني و تاريخي است كه به جنگ كين و خشونت مي‌رود. ذهن از خود آغاز مي‌كند، اما منقطع از ديگران نيست، سپس خانه و كشور خود و سرانجام كليتِ جهان را تا آن‌جا به لحاظ عقلي و عملي متضمن هستي اوست، در خود ادغام مي‌كند. اما همة اين جابه به‌جايي‌ها به كمك جهان محسوس صورت مي‌گيرد، تصاوير دهشت‌انگيز با بهره‌گيري از بهترين رنگ‌ها عرضه مي‌گردد. نقاش روايت‌گر آوارگي و فاجعه است و در عين‌حال فاجعه‌ها قسمي به تصوير مي‌كشد كه ما را در ترس و وحشت فرو مي‌برد، اگر دريا طوفاني شود مسافران غرق خواهند شد، اگر خورشيد بتابد و اگر امواج دريا در پيكرِ ساحل اصابت كند، جاي گام‌هاي مسافران محو خواهند شد، در اين صورت هيچ نشانة وجود نخواهد داشت تا “شامامه” فرزندانِ آواره‌اش را پيدا كند. تصويرِ خاكستري رنگ تابلوي «مهاجرين»، مسافراني را نشان مي‌دهد نشسته بر تخته‌هاي چوبينِ شناور در دريايي بي‌پايان؛ نگاهي سرشاراز هراسي كودكي كه در آغوش مادر پناه گرفته، پيام آور «بيم موج» است كه توفان مرگ و فاجعه جامعة افغانستان را به آن سو مي‌راند. آوارگان مي‌روند، آوارگان در آب غرق مي‌شوند، آوارگان گم مي‌شوند و ديگر به آغوش “شامامه” اين مادر مهربان بر نمي‌گردند. سخي از كساني است كه خود اين دهشت را تجربه كرده است، سخي به صورت اتفاقي از مرگ جان سالم به در برده. سخي، دهشتِ مرگ و فاجعه و هراسِ درياها و صحراها را به خاطر دارد و اكنون تجربه‌هايش را به صورت بيان اخلاقي در تصوير به نمايش مي‌گذارد. مبدا حركت «صلصال» است، اما پايان سفر معلوم نيست. اين نقاشي خويشتنِ تاريخي افغانستان را باز نمايي مي‌كند.

هنر هزاريسم متضمن عميق‌ترين درون‌مايه‌هاي فلسفي و اخلاقي و اجتماعي است. «زمانِ يخ‌زده»، «جهانِ سوگ‌وار» «انتظار»، «مقصدِ نامعلوم» و… از جدي‌ترين مفاهيم فلسفي است كه تا هنوز حتي در متونِ ادبي ما مطرح نشده‌اند، چه رسد به آن‌كه يك نقاش اين مفاهيم را به صورت ديداري و بصري به نمايش بگذارد. هيچ چيز به اندازه «زمان يخ‌زده» انسدادِ فرهنگي و اجتماعي كنوني را بيان نمي‌كند و مفهوم «جهان‌سوگوار» تجربة عميق انساني است كه پيوستاري از فاجعة جهاني تا يك كشور و يك قريه و خانواده را در بر مي‌گيرد. جهان پس از تمدنِ بوديسم و خراسان جهان سوگوار است، اماسوگ‌وار ترين جهان تاريخي ماجهان تاريخيِ پس از عبدالرحمن است، همين طور جهان دوران اشغالِ افغانستان توسط شوروي و فاجعه‌هاي عهدِجهاد و طالبان و حتي «عصرِ يخ‌زدة كنوني» كه افراد از سرما يخ مي‌زنند و هر روز در هر گوشه و كنار كشور مردمان بي‌گناه كشته مي‌شوند. انتظار نيز يكي از دغدغه‌هاي اساسي آدمي است. مادر چشم به راه كه آمدن مسافر گمشده‌اش را انتظار مي‌كشد ممثل تمامي انسان‌هاي منتظر است، ممثل زنان و كودكان كه سرپرستِ خانواده شان به جنگ رفتند و يا آواره شدند، اما بر نگشتند. روستايي متروك، بازنمايي تجربه فاجعه‌بار تاريخ افغانستان است، از روستاهاي كه به تصريح تاريخ در زمان عبدالرحمن به كلي متروك شدند تا روستاهايي كه اكنون انبوه مهاجرانش راه به سرزمين‌هاي دوردست مي‌فرستند، همه و همه همان روستايي متروكي است كه در هنر هزاريسم بانمايي شده‌اند. تابلوي «مادرغمگين» كه موضوع آن شهادتِ مزاري است يكي از درخشان‌ترين آثار اين سبك است؛ مزاري به عنوان مهم‌ترين چرخشِ تاريخي، سبك هزاريسم را بيش از همه معنا دار مي‌كند. يك صحرايِ خونين، درخت با شاخه‌هاي بي‌برگ در برابر صلصال و شامامه سوگ‌وار كه در بالين پيكرِ خونين مزاري مي‌گريد. اين تابلو تجسم تماميِ رنج يك مادر در عزاي فرزند است، دقت‌ها و ظرافت‌هاي هنري و حسِ اخلاقي و انساني نهفته در آن كافي است كه غلام‌سخي را يك شخصيتِ جهاني بسازد. بودا و مزاري، بيش از هرچيزي در نقاشي‌هاي هزاريسم بازنمايي شده‌اند، هر دو در دو وضعيت، وضعيتي پيش از طالبان و پس از طالبان. آن‌چه زيبايي شناختيِ اين سبك عمق مي‌بخشد تصوير«شامامه» است كه در حقيقت نمايان‌گر لحظه‌هاي درخشانِ تمدن بوديسم و به تعبير خود نقاش لحظات زيبايي زندگيِ «دخترِهزاره» در تپه‌هاي باميان است، تصوير رويايي بسيارشاد، انگار شامامه مجذوب زيبايي صلصال جوان است و بر فراز تپه در برابر چشمانِ او بي‌آن‌كه پاهايش زمين را لمس كند، چشمي به صلصال دارد و بر زمين و آسمان دست مي‌افشاند. اما روياهايي شامامه چندان دوام نمي‌آورد، دوران فاجعه فرا مي‌رسد زمان يخ‌ مي‌بندد، بودا شهيد مي‌شود، «صحرا رشد مي‌كند و خراب آباد گسترش مي‌يابد»، قهرمان مي‌ميرد. خورشيد دره باميان در درياي خون مي‌نشنيد و آوارگي‌هاي بي‌پايان آغاز مي‌گردد. آيا درخت‌ و صخره نابود خواهند شد؟ اگر اين صحرا همچنان رشد كند و خراب آباد گسترش يابد، انسان كه هيچ! درخت‌ها و صخره‌ها نيز نابود خواهند شد، اما غلام‌سخي به رغم بيان تمامي تجربه‌هاي تلخ و فاجعه‌بار هنوز اميد را از دست نداده است و به دنبالِ جهان اتوپيايي مي‌گردد كه به اين بدبختي‌ها و آوارگي‌ها پايان دهد. اين آروز در دستانِ كه در پي«وحدت»‌اند، در سرزمينِ موعود، در قلمرو پادشاهيِ بچه‌ها وجود دارد و در نتيجه زیستن هنوز امكان دارد. «زندگي، همان اميد است» اين نام يكي از تابلوهاي غلام‌سخي است و اينگونه مثل يك قديس چراغ روشن اميد، اين گوهرِ نا پيدا در جهان امروز را در دل‌ها روشن مي‌سازد.

هنر هزاريسم بسي پيچيده‌تر از آن است كه بتوان به اين سادگي تاويل و تفسير كرد. هزاريسم تجربة دهشتناكِ تاريخي هزاره‌ها و سرگذشتِ تراژيكِ انسان‌هاي آوارگانِ دنياي امروز را همزمان در خود دارد. از يك‌سو به خاطرة سكوت بر مي‌گردد به فاجعه‌هاي نا گفته‌ي كه زبان در بيان آن‌ها كوتاهي كرده است، به آوارگي‌هاي جمعي و فاجعه‌هاي سياسي‌ـ‌تاريخي كه از چشمان خيابان يك طرفة تاريخ پنهان مانده‌اند. بيان رئاليستي قادر نيست از سيماي اين سكوت تاريخي رمزآلود پرده بر گيرد. گذاره‌ها كلي و “توتولوژيك” ما را گمراه مي‌كند. نيروي تخيل، تنها نيروي است كه مي‌توان با آن خاطرات‌سكوت را بيان نموده و از «جمهوريِ‌سكوت هزاره‌جات» خبر آورد. اگر غلام‌سخي، بنيادگذار “هنرهزاريسم” كابوس مرگ و خشونت را با آوارگي پيوند مي‌زند، بازنمايي تجربة زيسته‌ي اوست. اما درست در بطن اين سياهي‌ها است كه هنر هزاریسم به حيثِ سبك تازه‌ي دنیای ما را باز مي‌نمايند و داستان تلخ سرگذشتِ روح را سر از نو به سبك ديگر مي‌سرايد. از تصوير زيبايي بودا در آن سوي تاريخ و رقصِ شاه‌مامه در كوه‌هاي باميان تا در هم‌ريختنِ پيكر بودا، آواز زرتشت مي‌توان شنيد. دو سويه سياه و سپيد يا همان خير شر به حيث مايمتيكِ اميد و فاجعه، زندگي و مرگ و زشتي وزيبايي در هنر هزاريسم او بازنمايي شده اند. هنر هزاريسم يك هنر انقلابي است و ريشه‌هاي هستي ما را مي‌لرزاند. در سراسرِ اين اثر دهشت وجود دارد، اما هيچ‌گاه اين دهشت به زبان توتولوژيك بيان نمي‌شود. دهشت و فاجعه تكه‌تكه است، ناپيوسته. نشان پاهاي برهنة مسافري كه كه روي برفِ كنار رودخانه يا شن‌هاي ساحل مانده، همان رد پاي فاجعه در تاريخ انسان است. فاجعه‌هايي را كه ما پيوسته در نظر مي‌گيريم، در هنز هزاريسم ناپيوسته بازنمايي مي‌شوند: بوداي ايستاده، سفر و سرگرداني‌هاي بي‌پايان، لحظه‌هاي خوفناك كه انسان آواره مسير راه‌هاي قاچاقي‌را در ظلمتِ دريا به سوي هدفِ نا معلوم مي‌پيمايد. افغانستان، مادر عزادار است كه فرزندانش از آغوش او مي‌گريزند، افغانستان در حقيقت مادر ناتني است كه هيچ‌گاه به فرزندانش مهربان نبوده است، افغانستان، مادر فرزند خوار است. اگر فزندان نگريزند، مادر آن‌ها را خواهد خورد. افغانستان، يك پرده سياه است، بيرون از پرده فقط رد پاهايي را مي‌توان ديد كه اين سرزمين را ترك كرده‌اند. آن طرف تصوير درختان بي‌برگ و بار به چشم مي‌خورد، درخت، عنصر اصلي سبكِ هزاريسم است. پي‌رنگ‌ها و ستون فقرات اين سبك را درخت‌ها تشكيل مي‌دهند كه سوژه را در متن صحرا بازنمايي مي‌كنند: دستانِ كه پرنده را آزاد مي‌كند، زني در ميان درختان نشسته است و اشك مي‌ريزد و بدين سان هزاريسم چشم‌انداز كاملا تازه‌ي در عرصة هنر گشوده است تا فرهنگ و هنرِانساني را غنا بخشيده و از همه مهم‌تر بيم و هراس فاجعه‌هاي انساني را در خاطره‌ها زنده نگهدارد و ما را از امواج خوفناک که در اینده مهاجرین زیادی را خواهند بلعید بهراساند.


   

۲] Self-potrait

[۳] Dream world

[۴] Illusion
                                   به نقل از : سایت بسوی عدالت
+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 21:35  توسط نواندیش  | 

      

                       عبوردوستم از هفتخوان رستم

سیاست گران " اتنوسنتریست "درمقاطع مختلف ازتاریخ افغانستان ، بازی های ماهرانه ای رادر آستین داشته اند. وقتی شخصیت های محوری جوامع محروم،در نبرد با استبداد وبیدادگری درپشاپیش مردم شان قامت فراز کرده اند، تمامیت خواهان نیرنگ های از پیش تعبیه شده را به میدان آورده اند.و...

  متن کامل این مقاله را در سایت نمامیتوانید بخوانید.

  نشانی سایت:

                                      www.noma-afg.org  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:49  توسط نواندیش  | 

مهاجران افغان در معرض اخراج و زندان از ایران

  در روزهای نزدیک ، وزارت داخله جمهوری اسلامی ایران ، یک ونیم میلیون مهاجر افغان را تهدید به اخراج وزندان از کشور ایران نمود . 

   در سال ۱۳۸۶ خورشیدی این بار دوم است که جمهوری اسلامی ایران ، دست به اخراج افغانهای مهاجر میزند. بار نخست بهار امسال بود که طرح اخراج افغانها در دستور کار دولت اسلامی ایران قرار گرفت. دهها هزار مهاجر افغان با جبرو اکراه ، فشار و تهدید ، اهانت و تحقیر ، در اردو گاها منتقل وخلاف تمام نورم های حقوقی ، ارزش های اسلامی و انسانی از ایران اخراج گردیدند. افراد زیادی از خانواده ها بدون آگاهی از همدیگر ، جدا ، جدا رد مرز شدند که گزارش های خبری و تصویری فراوان در همان زمان منتشر گردیدند. نیروهای انتظامی ایران ، شبانه به منازل مهاجران هجوم می بردند ، افراد و خانواده ها را دستگیر راهی اردو گاه و یا به مرز می فرستادند. کارگران افغان از منازل بلند منزل به زیر انداخته شدند. لت وکوب مهاجران افغان توسط نیروهای انتظامی تا به حدی گسترده بود که جسد چند نفر از این " توبیخ شده گان " تا به ولایت هرات افغانستان رسیدند. جمهوری اسلامی ایران پیوسته از طریق اطلاعیه ها واعلامیه های رسمی به کار فرمایان کار خانه ها  وصاحبان موسسات مختلف ، هشدار می داد که از استخدام کارگران افغان جداً پرهیز نمایند. چنانچه وزارت کار ایران در طی یک اعلامیه آورده بود که :

   اگر کار فرمایان با اخراج کارگران افغان ، کارگران ایرانی را جایگزین آنها کنند ، حق بیمه آنها را تا سه سال آینده دولت پرداخت می نماید. در این اعلامیه قید شده بود که از زمان صدور دستور العمل ، تا ۱۵ روز کارفرمایان فرصت دارند که کارگران خارجی خود را معرفی کنند و به آنها هشدار داده شده بود که اگر در پایان این ۱۵ روز ، به معرفی کارگران خارجی خود اقدام نکنند ، مورد پیگرد قضایی قرار گرفته واز سه تا شش ماه زندان محکوم خواهند شد. وزارت کار ایران از کار فرمایان خواسته بود که برای استفاده از کارگران دارای مجوز اقامت ، از این وزارت تقاضای جواز کار نمایند ووزارت کار برای آنها مجوز کار شش ماهه خواهد داد.

  جمهوری اسلامی ایران برای اینکه اخراج مهاجران افغان را توجیه نمایند ، از طریق رسانه های جمعی همواره از مردم تقاضا میکرد که در شناسایی مهاجران غیر قانونی افغان با ارگانهای انتظامی کشور همکاری نموده واز این طریق تکلیف " شرعی " و " اسلامی " خود را انجام بدهند. بد تر از همه این بود که درگرماگرم این تبلیغات به گونه ای تلویحی ودر برخی موارد به صورت آشکار ، طوری به جامعه ایران افاده داده می شد که گویا مهاجران افغان مسبب خشونت ، جنایت ، بیکاری ، دزدی و فساد هستند  و با خروج آنها ایران به " مدینه فاضله " می رسد.   

  اینها را به خاطر گفتیم که نگاهی به پیشینه ای بسیار نزدیک برخورد جمهوری اسلامی ایران با مهاجران افغان داشته باشیم. چون متاسفانه در کشور ما در قبال اخراج جمعی مهاجران افغان از ایران برخورد دولت افغانستان ، وزارت مهاجرین ، وزارت خارجه در آغاز امسال بسیار انفعالی ، سهل انگارانه بود. وقتی هزاران مهاجر افغان با سرو پای برهنه ، توسط  نیروهای انتظامی ایران ، توام با تحقیر وتوهین از ایران اخراج گردیدند ، آنگاه پارلمان افغانستان گویا از خواب بیدار شد و وزیر مهاجرین ووزیر خارجه را استیضاح نمود و هردو وزیر را عزل کرد ، اولی رفت واما دومی چون " سنگ خارا " در جایش سنگین نشسته است.  وقتی وزارت داخله ایران در طی بیانیه ای اخراج وزندانی نمودن " یک ونیم میلیون " مهاجر افغان را ، رسماً اعلام نمود ، وزیر خارجه ی روشنفکر ما ، خم به ابرو نیاورد ، فقط به سخنگو یش دستور داد تا چند کلمه ای در این رابطه بیان نماید. مثل که وزیر خارجه ای ما وارد شدن در این مسئله ای مهم وحیاتی را کسر شان خود میداند. در غیر آن تجربه ای بهار امسال ، تجربه بسیار تلخی بود و اعلام رسمی تهدید اخراج و زندانی نمودن یک ونیم میلیون مهاجر هموطن ما ، خبر پیش پا افتاده ای نیست که نتوان در ان تامل ، تعمق کرد وراه های جلوگیری از این فاجعه ای انسانی را جستجو نکرد. چنانچه جمهوری اسلامی ایران فقط پنج روز بعد از اعلامیه ای اخراج مهاجران افغان درسه نوبت ۷۳۰ نفر  نفر از این مهاجران را در هوای سردو یخبندان و با وجود ریزش برف سنگین در دو طرف مرز ، اخراج نمود که به گفته ای مسئولین ولایت هرات ، اگر به سروقت اخراج شده گان رده اول نمیرسیدند ، به یقین که همه آنها از سرما تلف می شدند. دانسته نشد که دیپلماسی فعال وزارت خارجه ای ما چه وقت گره از مشکلات مارا در سطح جهانی و به ویژه با کشورهای همسایه باز می نماید؟ 

  کار گران مهاجر افغان ، نقش بسیار مهمی در توسعه اقتصادی ایران داشته است. کارگران افغان عمدتاً به کار های فزیکی مشغول بوده اند که مربوط به لایه های زیرین جامعه ایران میگردد. گرچه جمهوری اسلامی ایران ، اخراج مهاجران افغان را ، ایجاد فرصت های شغلی برای رفع بیکاری در جامعه ی ایران میداند ، اما بعید به نظر میرسد که کار گر ایرانی با آن مزد اندک ، دست به کارسخت فزیکی بزند. متاسفانه افغانستان به دلیل بی سرپناهی ، بیکاری ، فقر متزاید ، خشکسالی متداوم ، جنگ و خشونت ، نا امنی وفساد روزافزون در دستگاه دولت ، زمینه ای پذیرش صدها هزار مهاجر را ندارد ، ورنه وطن خود را همه دوست دارند ، بدون وطن اگر در بهشت عدن هم باشی ، حقیر ، بیچاره و بیگانه می باشی. اما وقتی نان شب و روزت را در نیاوری ، خانه نداشته باشی ، زمینی برای کشت در اختیارت نباشد ، فرزندانت در برابر دیده گانت از گرسنگی بنالند ، جنگ وخشونت تو را به مرگ تهدید نماید ، دولتمردان کشورت در فکر و اندیشه ای خود باشند و  مقوله ای " خدمت به مردم " دیگر مقوله ای فراموش شده ای باشد که فقط به درد روزهای انتخابات بخورد. پارلمان  وطن ات که از آن به نام خانه ای " ملت " یاد میشود ، به گونه ای پنهانی معاش شان را افزایش بدهند ، طبعاً فرصت نمی یابند تا اخراج صدها هزار مهاجر هموطن خویش را از کشور های همسایه به عنوان معضل ملی مطرح بحث قرار بدهند چنانچه در روزهای سخت ودشواری که کوچی ها در هزاره جات بیداد می کردند ، پارلمان افغانستان نخواست تا  مشکل کوچی ها را به عنوان یک " معضل ملی " وارد بحث مجلس بسازند. یعنی در تمام معضلات ملی ، اگر دولت افغانستان منفعلانه برخورد کرده است ، پارلمان ما نیز نتواسته این معضل ها را به صورت جدی مورد بحث قرار بدهند و راه حلی برای آنها در یابند.

   این بار ابعاد غمنامه ای اخراج مهاجران افغان از ایران گسترده تر از گذشته است چون در آغاز امسال دولت ایران  اخراج پنجصد هزار مهاجر را در دستور کار خود قرار داد اما در این زمستان سرد و برفی ، بیانیه ای رسمی جمهوری اسلامی ایران حاکی از اخراج یک ونیم میلیون مهاجر افغان است که تهدید زندان را نیز در پی دارد. اگر جمهوری اسلامی با آن شدتی که در اعلامیه آمده است ، برخورد نماید ، برای جامعه ای افغانستان مشکل بزرگ ملی را بار می آورد. فراموش نشود که جمهوری اسلامی ایران تا حد زیادی این برخورد را حساب شده انجام میدهد. اگر چنین نیست ، چرا در چنین زمستان سرد ویخبندان دست به این عمل می زند ؟  آیا این خودش به نحو جامعه ا ی بین المللی را تحت فشار قرار دادن نیست ؟ آیا دولت اسلامی ایران نمیداند که افغانستا به دلیل تداوم خشونت ، فقر ، بیکاری و خشکسالی توان پذیرش چنین رقم درشتی از مهاجران را ندارد ؟ از سوی دیگر بنا بر دشواری های داخلی جمهوری اسلامی ایران و مخالفت های روز افزون مخالفان رژیم در سطح ملی و بین المللی ، برگردانیدن توجه ملت ایران به مسیر های دیگری نمی باشد ؟

  اما در اینجا به یک نکته باید اشاره نمایم که برخورد جمهوری اسلامی ایران با مهاجران افغان برا ی شکست بسیاری از تابو ها ، تجربه ای مهمی را در پی داشته است. مراجعی که تا دیروز محورهای مقدس بود و نسبت یابی این مراجع حتی به سرزمین شان سیمای مقدس داده بود. فرهنگ ، زبان و مذهب مشترک هیچ کدام نتوانست به فریاد دردمندانه ای آن مهاجر غریب بخورد که از متن باورهای اعتقادی خود ، کوله بار سفرش را بسته بود تا به سرزمین موعود برسد ودر آنجا در کنار  "مقدسین " به زنده گی اش سرو سامان بدهد. اما در سرزمین موعود مسافر غریب خود را بیگانه یافت ، در مانده وافسرده ، زخم زبان شنید ، مقدسین آرمانی او ، از دادن یک " برگه " ای زیستن ، برایش ابا ورزیدند و حتی به ساده اندیشی و باورهای اعتقادی وی خندیدند و او با چشمان حیرت زده اش دید که بین اعتقاد آرمانی او وعملکرد " سرزمین مقدس " فاصله ای زمین وآسمان وجود دارد و امااو چه خوشباورانه به آن دل بسته بود وحتی جان وروح اش زمانی در گرو آن گذاشته بود و اما... 

   از دید این قلم ، برای دفاع از حقوق انسانی مهاجران افغان در کشور های همسایه وبه ویژه کشور ایران ، ایجاب می نماید تا در یک همبستگی ملی تمام نهاد های مدنی در صورت شدت اجرای فرایند اخراج ، صدای اعتراض شان را بلند نمایند. چون نهاد های مدنی بر اساس خصلت خویش ترمذکننده ای ، استبداد ، غفلت ورزی ، سهل انگاری وساده نگری دولت ها به شمار می رود وهمین نهاد ها میتوانند دولت را تحت فشار قرار بدهند تا یک استراتژی ملی در قبال همه مهاجران افغان وبه خصوص صد ها هزار مهاجر ، در ایران وپاکستان طرح و به منصه ای اجرا در آورده وبدین وسیله از بروز فاجعه ای بشری در کشور جلوگیری شود. نهادهای مدنی که طیف وسیعی را در بر میگیرند ، از طریق فعالیت های مدنی چون : پخش وتکثیر اعلامیه و آگاهی ها ، همآیش ها ، تظاهرات خیابانی ، تحصن در برابر پارلمان ، وزارت مهاجرین ووزارت خارجه ، نافرمانی های مدنی وغیره می توانند صدای صدها هزار مهاجر را به گوش جهانیان ، دولت مردان افغانستان ، دولت ها و مردم کشور های همسایه برسانندو به عنوان یک دین ملی از تمام امکانات مدنی که در اختیار ما است باید استفاده نمود تا از حقوق انسانی صدها هزار هموطن ما که در معرض تهدید اخراج وزندان در جمهوری اسلامی ایران قرار دارند ، دفاع کرده باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:13  توسط نواندیش  | 

دوری از تفرد گرایی

     سیر حرکت یک جامعه را باید در تسلسل تاریخی اش مطالعه نمود. روشنگران  سیاسی و اجتماعی  جامعه وقتی دچار خطا میشوند که نگاهش معطوف به همین پیوند های تاریخی نباشد . به گونه ای مثال جامعه هزاره که در سده های آخر در گیر فاجعه بار ترین استبداد تاریخی بوده است ، یک شبه از همه این ناروایی ها نجهیده و هنوز که هنوز است رویکردها ، در قبال این جامعه فقط با تعویض روپوش خویش از سطح به عمق رفته است.

   وقتی " هزاره ستیزی " برخی ها به غلیان میرسد پرده ها را کنار می زنند ، برای تسلی این " غلیان " ریسمان را به آسمان می بندند " اراده " ونیت شان را برملا میسازند واینها به دولت مردان افغانستان از جمله به رئیس جمهور کشور توصیه میکنند که از اسکان هزاره ها در هرات جلوگیری نماید. چون ازدید " هزاره ستیزی " آنها ، هزاره ها نه به عنوان شهروند بلکه حتی تبعه ای این کشور شمرده نمیشود وحق ندارد که از حصار سرزمین سرد ویخبندان شان پا به بیرون بگذارند واگر اراده نمایند که در شهر وولایتی دیگری مقیم شوند ، آنگاه کاسه وکوزه باید بالای سر این جامعه بشکند  در رد این نیت ، قلمفرسایی  نمایند و حتی این حق مسلم هموطن خویش را به ناف " مذهب مشترک  و یا " همزبانی " با کشور همسایه ببندند ، تا از این طریق بتوانند حساسیت جامعه ای بین المللی را برانگیزند وخطرات من در آوردی آنرا به گوش آنهایی برسانند که فضای سیاسی شان با این کشور همسایه تنش آلود است. در حالیکه همه می دانند که جامعه هزاره در این مهاجرت ناخواسته تاچه حدی زیانمند گردیده است. ازسوی دیگر روح " هزاره ستیزی " در عقب فردی پنهان میشود که با نام مستعار ، قلم ناشیانه وناتوان خودرا بر میدارد ودر وصف قلمفرسایی " ارداه " تقریظ می نویسد وبرای تبیین غلیان هزاره ستیزی در نخستین سطور از نوشته ای خرد گریز خویش ، گویا به طنز از تصویر گذاری " میخ و چکش و جمجمه " حرف میزند. بعد قتل عام هزاره هارا به دست مستبدترین چهره ای تاریخ افعانستان یعنی امیر عبدالرحمن توجیه می نماید. این فرد که در عقب نوشته ای وی دست های دیگری پنهان است از این خشمگین است که چرا نویسنده گان جامعه هزاره از حقوق شهروندی خود به دفاع برخاسته اند تمام یاوه های نویسنده معطوف به این نکته است که " اراده " آن کف های که بر دهان آورده واسکان هزاره ها را در هرات را برنتابیده و سیاست گذاران دست اول افغانستان را توصیه کرده تا از این رویکرد جلوگیری نمایند ، عمل نیکویی ( ! ) انجام داده ونباید جامعه ی هزاره نسبت به آن نوشته وتوصیه واکنش نشان میدادند.  علاوه بر آن نویسنده به عیان تلاش نموده تا فاشیزم قومی در افغانستان را توجیه نماید.

  این نمونه هارا به خاطر گفتیم که جامعه ای هزاره به ویژه روشن گران آن به این حقیقت تاریخی توجه نمایند که تجلیات امروزین ، با تمام جنبه های ارزشمندآن ، برق فریبنده ای نباشد که  گویا این جامعه به حق خود رسیده و طرح شعارهای عام حق تقدم داشته باشد. فراموش نگردد که هنوز جامعه افغانستان با فرهنگ ویژه ای قومیتی اش زنده گی می نماید ، مرزها مشخص و عملکرد ها در همان بستر قابل تبیین وتفسیر است. تکیه زدن به کرسی های موقتی پر زرق وبرق به معنای آن نیست که جامعه ای فقیر ما از فقر رهیده و باز سازی تا لایه های زیرین جامعه رسوخ کرده است و ما بدان دلخوش نماییم که حقوق شهروندی بر هزاره ستیزی در افغانستان ، رجحان یافته است.

   وقتی هزاره جات در کل به عنوان مامن صلح و امنیت است ، چرا به گونه ای آشکار از بازسازی محروم نگهداشته میشود ؟ ولسوالی های پرنفوس هزاره از جمله ولسوالی جاغوری که نفوس دوبرابر برخی از ولایت ها را دارا می باشد ، چرا به ولایت تبدیل نمی گردد ؟ در بودجه ای سالانه برای پروژه های انکشافی در هزاره جات چرا  یک دالر اختصاص نمی یابد ؟ در هنگام تصویب بودجه ای سال گذشته در پارلمان با توجه به این رویکرد آگاهانه ای دولت ، برخی از وکلا مجلس را ترک گفتند. در قبال قضیه ای سی ساله ای سرک کابل - هرات که از عمق هزاره جات باید عبور نماید ، چرا سکوت اختیار گردیده است ؟ آیا برای کشوری که زیاد ترین وجوه مالی از سوی جامعه بین المللی به آن اختصاص یافته است ، شرم آگین نیست که به جای دولت ، بنیاد شخصی بیات به دهها خانواده ای که هنوز در مغاره های بودایی بامیان زنده گی میکنند ، کمک توضیح شود ؟ آیا هنگام دیدن این نمایش تراژیک  - درقرن کمپیوتر و تکنالوژی مدرن - روح انسانی کرسی نشینان ما به لرزه در نیامد ؟ آیا اندوهگینانه نیست که دانشگاه بامیان ، از نبود اختصاص بودجه ای دولتی رنج ببرد وفقط چشم به جیب مردم فقیری داشته باشد تا معاش استادان ومخارج شان را از آن طریق تهیه نمایند ؟ آیا درد آور نیست که نشرات سمعی وبصری بامیان از داخل یک کانتینر سامان یابد ؟ چگونه میتوان توجیه کرد که تعرض طالبان کوچی نما در هزاره جات ، غارت قریه ها وقتل انسانهای بیگناه ، آواره گی هزاران خانواده ، هیچ نوع واکنشی نداشته باشد و چرا این مسئله در پارلمان ( خانه ای ملت ) به عنوان یک معضل ملی مطرح نگردد ؟ غرب کابل که از فرط تکثر نفوس در حال ترکیدن است ، آیا بخشی از پایخت کشور را تشکیل نمیدهد ؟ به همین ترتیب دهها پرسشی وجود دارد که همه بیانگر نیتی از حلقات معین قدرت است که نسبت به هزاره ها آگاهانه اعمال می نماید تااز رشد وپویایی این جامعه جلوگیری کند و به گونه ای گذشته آنها را از حقوق مسلم شان محروم نگهدارد.

  از دید این قلم ، شمه ای از این " چرا ها " ی که در بالا آمد ، خود میتواند محوری برای همآهنگی عناصر روشن نگر جامعه باشد تا بتواند در همگرایی هم به دور از تفرق و خود نگری قامت راست نمایند و در بستر منطق و عقلانیت ، حق جامعه ای شان را فریادکنند. این هنگامی میسر است که بر تمام تفرق گری ، پراگنده نویسی و سر انجام به رویکردهای پراگنده و متشتت ، خط بطلان بکشیم. چون جامعه ما بیش از دیگران آسیب پذیر است ومیزان این آسیب پذیری زمانی ضریب بالا می گیرد که روشن گران جامعه ، فرایند های سیاسی و اجتماعی جداگانه را تقدیس نمایند. این همان آرزوی است که آرمان خصم های درونی وبیرونی این جامعه را تحقق می بخشد. چون به دلیل حاکمیت های هزاره ستیز در افغانستان این جامعه معدودی از نیروهای روشن نگر سیاسی و اجتماعی را در خود پرورانیده است و تعدادی هم تا کنون اندیشه های گذشته ای شان را نیایش میکنند ، ومعدودی دیگری که باقی میمانند ، اگر بازهم سلسله جنبان شاخه های منفرد باشند ، دیگر گلیم بخت خودرا نمیتوان از این آب بیرون کشید. از سوی دیگر ما با فرهنگ منهمک و متحجری دست و گریبان هستیم که هادیان این فرهنگ فوسیل شده ، تفرد نیروهای روشن نگر ومدنی را جشن می گیرند وبرای قدرت نمایی شان در جامعه به نمایش های چون " دست بوسی " وغیره توسل می جویند وبا این ترفند می خواهند بگویند که هدایتگری جامعه تنها در یدقدرت ما است. فقط همین نمایش ها باید خودش در سهای نیکو وارزشمندی برای همگرایی روشنفکران جامعه ی ماباشند. در غیر آن شیخ وشحنه ، مفتی قاضی همیشه دستان شان محل بوسه های آحاد جامعه خواهند بود. روشنگران جامعه اگر به جای انسجام بخشی نیروهای سیاسی وفکری شان ، تفرد گرایی شان را تئوریزه بسازند ، در آنصورت عمر ایده ای هزاره ستیزی ، نمایش دست بوسی ، تقدیس برتری نژادی درون جامعه راطولانی خواهند ساخت و در واقع  با این طناب بافته شده خودرا حلق آویز خواهند کرد ورسیدن به جامعه مدنی ، باز ومتمدن را دسترسی ناپذیر خواهند نمود ، چون تنها برای تحقق آرمان های بزرگ وانسانی جامعه ، ما به همگرایی مستحکم نیاز مند هستیم واین همگرایی وقتی نهادینه خواهند شد که با توجه به تسلسل تاریخی هزاره ستیزی در افغانستان ، جامعه ای فکری ما دریک  همبستگی اندیشوی به دور از تفرد گرایی ولایه های جداگانه عملکرد شان را عیار سازند. آخر اینکه با توجه به این حقیقت که ما بدون وحدت درونی ، جدا ، جدا خصو صیت روشنگری ومشارکت دهی مردم را در گستره ای سیاسی واجتماعی از دست خواهیم داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 23:6  توسط نواندیش  | 

ما و حمله نظامی به ایران

پیش از آنکه امریکا بر افغانستان وعراق حمله نماید ، تبلیغات وسیع و گسترده ای را برای آماده گی روحی جامعه بشری انجام داد. سفرهای متعدد دیپلو مات های امریکایی ، تدویر جلسات رسمی و غیر رسمی ، تدویر کنفرانس های متعدد خبری ، بیانات مقامات بلند پایه ای دولتی ، ابراز نظرهای کارشناسان سیاسی ، نشر مقالات متنوع با ابراز نظرهای متفاوت و گاهی متناقض ازجمله فعالیت های تبلیغاتی بود که بطور وسیع بازتاب داده شد که تمرکز اصلی آنها پیرامون آگاهی رسانی حمله ای نظامی به افغانستان و عراق بود.

 در این روزها مقامات بلند پایه ای امریکا لحن کلام خویش را نسبت به مسئله ای انرژی هستوی ایران تند تر ساخته و برای نخستین اقدام عملی ، سپاه پاسداران وسه بانک مهم ایرانی را تحریم اقتصادی نمود. دیک چنی معاون رئیس جمهور امریکا تهدید نمود که در صورت ادامه غنی سازی اورانیم از سوی جمهوری اسلامی ، ایران با " پیامدهای های جدی " مواجه خواهد شد. کاندولیرایز وزیر خارجه امریکا ، ایران را بزرگترین " خطر امنیتی برای امریکا " خواند.  با توجه به تمام ظرافت های سیاسی ، ابراز سخنان با چنین لحن شدید از سوی دومقام بلند پایه ،  ارشد و اثر گذار در سیاست امریکا ار مغان نیکویی برای جمهوری اسلامی ایران نخواهد بود. از سوی دیگر امریکا میزبانی کنفرانس صلح خاور میانه را در ماه نوامبر به عهده گرفته است. امریکا و متحد استراتژیک وی در خاور میانه تصمیم دارند تا پای کشورهای را عربی را که حتی با اسراییل روابط دیپلوماتیک ندارند در این کنفرانس باز نمایند. هدف اصلی این کنفرانس رسمیت بخشیدن یک دولت مستقل فلسطینی است. چون امریکایی ها وبسیاری ها باور دارند که کلید حل معضل خاور میانه ، فلسطین است که در دهه های طولانی به عنوان سر فصل تمام دشواری ها شناخته شده است. امریکا و اسراییل با تدویر کنفرانس صلح خاور میانه چهار هدف اساسی را دنبال میکند :

  ۱- رسمیت بخشیدن یک دولت مستقل فلسطینی به عنوان یک حرکت تاریخی.

  ۲ -  شکست دادن ایده ی تداوم جنگ مسلحانه از سوی حماس.

  ۳ - در تنگنا قرار دادن جمهوری اسلامی ایران که هر نوع مذاکره با اسراییل را رد می نماید.

 ۳- تقویت مواضع امریکا در خاورمیانه وتوجیه جنگ عراق برای استقرار دموکراسی در آن کشور.

    همچنان در این راستا بخش از نیروهای فلسطینی تحت رهبری سلام فیاض ، جنبشی را براه انداخته است که به شدت جنگ مسلحانه را رد نموده و خواهان مذاکره مستقیم بااسراییل می باشد و اهداف خود را به گونه آشکار راه حل سیاسی قضیه ای فلسطین اعلام نموده ودر این راستا فعالیت های گسترده ای را در پیش گرفته است. دولت اسراییل تقریباً برای نخستین بار یک دولت ائتلافی متشکل از نیروهای چپ وراست است که بطور منسجم سیاست هایش را دنبال می نماید ومذاکرات سیاسی با فلسطینی را در اولو یت سیاست خویش قرار داده است. از آن لحاظ است که کنفرانس صلح ماه نوامبر خاور میانه ، از اهمیت ویژه ای برخوردار می باشد. زیرا این کنفرانس اهداف مهمی را دنبال می نماید. در ماه نوامبر انتخابات کانگرس به پایان می رسد. وپس آز آن آقای بوش دوسال دیگر در کرسی خویش قرار دارد. ناظرین سیاسی به این عقیده است که در این دوسال آقای بوش هر آنچه که از توانش باشد در جهت تضعیف و شکست جمهوری اسلامی ایران ، انجام خواهد داد. بدان لحاظ گزینه ای حمله ای نظامی بر ایران بار دیگر بر سر زبان ها افتاده است. گرچه تا هنوز آقای بوش به طور علنی از حمله نظامی به ایران سخن نگفته ، اما هیچ گاهی این گزینه را رد هم نکرده است. وقتی معاون وی با سخنان چند پهلو از پیامدهای جدی سخن می گوید و یا وزیر خارجه اش ازبزرگترین خطر امنیتی کشورش از سوی ایران حرف می زند. ، اینها در ماهیت خویش میتواند تعبیرهای و تفسیر های از یک حمله نظامی بر ایران را به دنبال داشته باشد. با وجود که نمیتوان بطور قاطع از اعمال چنین چرخشی سخن گفت. اما شاید حوادثی به وقوع پیوندد که این پروسه را تسریع نماید ویا برعکس عقیم سازد. اما این احتمال را نباید نادیده گرفت ، بخصوص اینکه ما در همسایگی ایران قرار داریم. قوت های امریکایی در کشور ما حضور دارند. مرز مشترک ، فرهنگ و زبان مشترک ما را چنان در هم تنیده است که هر واقعه اثرات مستقیم بر حیات اجتماعی مردم هر دو کشور داشته ودارد.

  حال فرض را بر این بگذاریم که این حمله ای نظامی واقع شود. جامعه هزاره بیش از اقوام دیگر رابطه ای فرهنگی با کشور ایران داشته و دارد. صدها هزار انسان این جامعه همین اکنون در ایران به سر می برند. برخورد مقامات ایرانی با هم مذهبان شان هیچ گاهی بر معیارهای " شیعه گری " استوار نبوده ورنجبار ترین زنده گی را مهاجران هزاره در ایران سپری نموده و می نمایند. در جنگ عراق متاسفانه از صداقت مذهبی این مردم با زیرکی استفاده گردید که هزاران بیوه ویتیم نشانی این جنگ بوده که سر پرستان شان در جنگ ایران وعراق کشته شدند. این ها همه تجربه ای تاریخی است که باید از آنها عبرت گرفت. از جانب دیگر " هزاره ستیزی " در افغانستان یک پدیده جاری وساری بوده که سده ها در ذهن واندیشه ای غیر هزاره ها ، از سوی دستگاه های حاکمه و مستبد ، تزریق گردیده که نمود های بسیار آشکار آن را در طی سه دهه ای آخر در افغانستان داشته ایم . هزاره هادر تمام آشوب های سیاسی در افغانستان اولین پیش مرگانی بوده اند که با اندیشه های طراز فاشیستی بر آنها اعمال شده اند. یگانه حادثه ای که هزاره ها در آن پیش مرگ نبوده اند ، حادثه ای سقوط طالبان به وسیله قوتهای بین المللی بوده است. نباید این قضیه ای تاریخی را ساده نگریست واز کنار آن گذشت. هر گونه حرکت احساسی بدون توجه به پیامدهای آن در قبال حضور جوامع بین المللی در افغانستان ، که رجز خوانی به اصطلاح " وطن پرستی " را در خود داشته باشد ، مارا به سراب گذشته نزدیک خواهد کرد وهیچ نفع از این رجز خوانی نخواهیم داشت به جز اینکه ریشه های حضور هویتی خودرا قطع نماییم ، چیزی دیگری بدست نخواهیم آورد. چون کتمان هویت هزاره ها وحضور انسانی آنها در این کشور قبل برآن انکار می شد ، انقلابی ترین آدمها که طبل انتر ناسیونالیسم را می نواخت ، نوشتند که هزاره ها در افغانستان نفوس صفر اعشاریه چندفیصد را دارا است. چه رسد به خالص ها ، طالبان و دیگران که نیت هزاره ستیزی شان را آشکارا بیان می کردند در حیط ای قدرت شان از قتل عام این مردم هم ابا نورزیدند.

  حال در رابطه به فرضیه ای احتمالی حمله ای نظامی امریکا به ایران هزاره ها باید هوشیار باشند ، ومنافع مردم شان را نباید قربانی احساساتی نمایند که در بازار " هم مذهبی " هیچ گونه متاعی فرا چنگ شان نیامد به جز از توهین ، تحقیر ، اهانت ، زندان ، شکنجه و دهها رنج غیر قابل شرح.

   جامعه هزاره از این فرصت تاریخی حضور جوامع بین المللی در افغانستان برای احیای هویت و ثبات ملی خویش حد اعلای استفاده را باید بنمایند. این در صورت میسر است که به درک مشترک چه در داخل و چه در بیرون از افغانستان رسیده باشند و برای تحکیم هویت ملی خویش به دامن تعلیم وتحصیل چنگ بیاندازند وهر پدیده ای که اورااز اتحاد ویکدلی دور می سازد با آن پدیده به شدت مبارزه نمایند. جامعه که صدها سال برای نابودی او کارشده است ، قامت خود را وقتی راست می تواند که برای ثبوت وحفظ هویت ملی خود یکدست کار نمایند. هر مانعه ای زیر هرنامی که اورا از این درک و همبستگی دور نماید ، به سرعت آن مانعه را باید بردارد. در غیر آن باورمندی به سیاست بازی های چون " مذهب و زبان مشترک " آنهم در مواقع خطر از سوی تیکه داران مذهبی در داخل وبیرون از کشور ، بار دیگر فاجعه را بر او تحمیل خواهند کرد . چون تجربه وزمان همه چیز را به ثبوت رسانیده است.

                      هر کی ناموخت از گذشت روزگار         نیز ناموزد زهیچ آموزگار

                                                                                      رودکی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 16:0  توسط نواندیش  |