همگامی با زمان جاری
در افغانستان هیچ قومیتی به اندازه ء جامعه ء هزاره تاریخ خفته در خون نداشته است. قتل عام های پیاپی ، تبعید ، زندان ، مهاجرت های اجباری ، فرار دادن ها ، غصب ملکیت ها و زمین های مزروعی هزاره ها ، سرکوب قیام های محلی و سراسری از سوی حاکمیت ها، به مثابه یک جریان مسلط در پالیسی دولت ها عمل کرده است. برای سهل سازی هضم اجتماعی این ناروایی ها نسبت به هزاره ها ، سیاست " هزاره ستیزی " را از طریق برچسپ زنی انواع القاب اهانت آمیز ، در جامعه ترویج کردند. تا آنجا پیش رفتند که استعمال کلمه ء " هزاره " بار از اهانت و تحقیر را در خود حمل میکرد. در شهرهای بزرگ و عمدتاً در شهر کابل ، یادکرد نام " هزاره " گویا : " دون پایه " ، " حقیر " ، " جوالی " ، " زغالی " ، " نوکر " ، " تبنگی " ، " گلخنی " و غیره را ، تداعی مینمود . ترویج سیاست " هزاره ستیزی " به صورت آشکار از دوران امیر عبدالرحمن آغاز گردید و نواده هایش ـ به استثنای دوران امیر امان الله - این پالیسی را در اشکال مختلف آن ادامه دادند. و نتیجه ای ترویج این سیاست به حد گسترده بود که حتی برخی ازافراد بلند پایه و اریستوکرات جوامع محروم افغانستان در " هزاره ستیزی " با این حاکمیت های طراز فاشیستی همسان عمل می کردند ، که نمونه های فراوان از عملکرد " هزاره ستیزی " این اشخاص در حافظه ء تاریخ معاصر افغانستان ثبت است. صراحت باید داد که هزاره ها در تاریخ افغانستان نه تنها به صورت جمعی قتل عام شده اند ، بلکه بدون گسست در هویت زدایی این جامعه ، به گونه ای پیدا ونا پیدا ، تقریباً یک پالیسی مشترک و نانوشته ای از آغاز تاکنون عمل کرده است واگر طبل همبستگی و پیوستگی این جامعه به صدا در نیاید ، فکر میکنم که این جامعه بار دیگر دچار غفلت تاریخی خواهد گردید در آنصورت در چشم انداز خویش نباید " تکرار تاریخ " را از یاد ببرد.
وقتی از گذشته ی دردناک خود - توام با خون و آتش ، توهین وتحقیر - حرف می زنیم بدان معنا نیست که شب و روز مویه کنیم و اشک بریزیم به ویژه که در طول قرنها " مویه گری " به فرهنگ مسلط ما تبدیل شده است. در حالیکه به جای آن می توانستیم و به خاطر دفاع از هویت ، تاریخ و حضور خویش ، در برابر استبداد ، متحد و همبسته قد فراز کنیم و حق مشروع خودرا بدست آوریم. اما ما به نحو در خود گریستیم و پیام اصلی " قیام ضد استبداد " را درک نتوانستیم. ورنه این می توانست چراغ هدایت برای رهایی از محرومیت جامعه ء ما باشد. مراجعه به تاریخ درد ناک گذشته تنها می تواند آموزگار برای تکرار نشدن آن باشد ، چون ما در حال زنده گی میکنیم و هر آنچه که داریم باید در خدمت زمان حال قرار بدهیم. اگر ما از تمام ظرفیتها ، امکانات خویش در زمان حال بهره نگیریم ، مطمیناً که فردای ما هم خوفناک خواهد بود. زیرا سیاست " هزاره ستیزی " که در طول سده ها شکل گرفته وطبیعتاً به این ساده گی با چند شعار " هموطنی " ، " برادران زحمتکش هزاره " و غیره حذف نمیشود. این فرهنگ زمانی حذف می شود که جامعه ء هزاره به عنوان یک کتله ء متحد و همبسته عمل نماید. رویکرد عملی هم وقتی میسر است که ما حضور این جامعه را از طریق " هویت قومی اش " مطرح نماییم. چون طرح " هویت قومی " یک روند مسلطی است که در "سیاست " ها گفته نمیشود ولی " عملکرد " ها متبارز وبی نیاز از " گفتن " است. در گذشته ای تاریخی و هم از کنفرانس بن تا انتخابات ریاست جمهوری ، پارلمان و لویه جرگه ها عملکرد ها بر مبنای " هویت قومی " استوار بوده و می باشند. گرچه ارباب سیاست در ظاهر تلاش کرده اند تا آن را پوشیده نگهدارند.
پس جامعه ء هزاره برای اتحاد و همگرایی هزاره ها صرف نظر از مواضع مذهبی شان ، نیاز به یک " جنبش جدید " دارد که ما در دویادداشت قبلی بر مزیت و ارزشمندی این " جنبش " تاکید داشتیم. جنبشی که در زمان حال بار ور گردد ، شعار همبستگی هزاره هارا به شعور هر فرد از اعضای جنبش تبدیل نماید وبا مقتضیات زمان حرکت نماید. سیاست های معاصررا در خود متبلور سازد. جنبشی که در جهت متعادل سازی بزرگترین بستر فرهنگی هزاره ها یعنی " مذهب " کار نماید. زیرا هزاره ها همیشه از ناحیه ء مذهبی آسیب پذیر بوده و تاوقتی که این جامعه اتهام دلبستگی بیرونی " مذهب مشترک " را زایل نسازد دشوار خواهد بود که " سیاست " های مسلط جهانی ، علی الرغم مناطق امن هزاره جات به بازسازی اقتصادی ورونق دهی حیات اجتماعی این مردم توجه نما یند. چون تمامیت خواهان با تمام قوت از این " اتهامات " بر ضد هزاره ها سود می برند و از اثرگذاری شان در روند سیاست جاری جهانی در افغانستان در سمت وسوی " کند سازی " ویا " عقیم سازی " بازسازی در هزاره جات بهره گرفته و می گیرند. بهر حال در تمام این فعل و انفعالات ، جامعه ء هزاره به چنین " جنبشی فراگیر " نیاز دارد. زیرا این جامعه نه با یک معضل بلکه با معضلات زیادی مواجه است. رفع این دشواری ها از حیط ی قدرت " فردی " بیرون می باشد. باید با "جمعیتی " مصمم ، آگاه ، معتقد و متعهد به آرمانهای انسانی این جامعه ، به سراغ حل این دشواری ها رفت. گرچه این جا و آنجا دوستان از نبود شرایط راه اندازی چنین جنبشی در درون جامعه ء هزاره ، سخن می گویند و گاهی هم با واژه های زیبا اما سرد و مایوس کننده ، تیوری بافی می کنند ، اما تا جاییکه در دویادداشت قبلی نسل آگاه این جامعه دید گاهای شان را مطرح کردند ، باور محکم شان را در جهت ایجاد این " جنبش " ابراز نموده و آن را یکی از نیاز های عمده ء جامعه ء ما می دانند. دراین جا باید به چند نکته اشاره نماییم که گویا :
" هزاره ها متحد نمیشوند " ، " هزاره ها از لحاظ فرهنگی عقب افتاده اند و در زمان کنونی بستر فرهنگی برای ایجاد این جنبش مساعد نمی باشد " ، " هزاره ها کادر ندارند " ، " هزاره ها دچار تشتت مذهبی اند و اتحاد آنها میسر نیست " ، " جامعه ء هزاره یک جامعه ء سر کوب شده است ، باید دنباله رو دیگران باشد و خود نمیتواند در تعیین سرنوشت خود اثر گذار باشد " ، " شعارهای هزاره ، هزاره ، ماجراجویی محض است ، چنانچه مزاری این ماجرا جویی را کرد و به کجا رسید ( ! ) " و...
ما باید از این شعار ها ، ازاین خطوط قرمز ، تلقیات و تلقینات غفلت گرایانه عبور نماییم. طرح این نکات در استحاله ی سیاسی جامعه ء هزاره موثربوده و او را از حرکت همگام با زمان باز می دارد. این خودش یکی از اهداف بسیار سنجیده شده ای " هزاره ستیزان " در افغانستان است که با مهارت سعی می کنند که این جامعه را از درون ناتوان بسازد و روحیه ای نا کار آمده گی سیاسی و فرهنگی را در اوتزریق نماید. متاسفانه برخی از دوستان صاحب نظر به صورت آگاه و یا نا آگاه در این خرمن آتش ، هیزم می ریزند. طرح این نوع سیاست مرموز و زیرکانه اگر از یکسو جامعه ء هزاره را از کاروان عقب می اندازد ، از سوی دیگر روح " خود باوری " را در او می کشد تا بدین وسیله این جامعه سالها " بارکش " و " بی سواد " باقی بماند و با اقتصاد بدوی زنده گی کند. آگاهان می دانند که همین اکنون در برابر فرهنگیان و دانشمندان هزاره در محیط های فرهنگی ، علمی و دانشگاهی چه موانعی نیست که تراشیده نمی شود. این ها همه آگاهانه و از سر عمد به منصه ء اجرا در می آید تا تمام امکانات از دسترس هزاره ها در جهت بیداری ، همبستگی و اتحاد شان خارج گردد. شخصیت های علمی ، فرهنگی و سیاسی هزاره به نحو با ترور شخصیتی مواجه هستند. - در اینجا نگاه به چند وزیرهزاره دوخته نشود - در کل از همه سو کوشش میگردد تا شخصیت های جامعه ء هزاره در سایه قرار بگیرد ونام و نشان از آنها نباشد. لذا جامعه ء هزاره برای مشارکت سیاسی ، ثبوت و احیای هویت ، دستیابی به حقوق شهروندی ، رسیدن به دموکراسی ، عدالت اجتماعی و جامعه ء مدنی با توجه به سرزمین مشترک ، فرهنگ مشترک و زبان مشترک شان ، نیازمند همگرایی است واین پیوستگی بدون موجودیت یک " جنبش فراگیر " ممکن نمی باشد ، پس اگر ایدیالوژی های گذشته برروشنفکران جامعه ء هزاره مقدس نباشند و بر طبل " ناتوانی سیاسی و فرهنگی " هزاره ها نمی کوبند ، برای تکرار نشدن تاریخ ، در گام نخست این روشنفکران ناگزیر خواهند بود که مشعل این " جنبش " را به دست بگیرند ، بدون آنکه اراده ونیت رهبری خودرا برجامعه تحمیل نمایند ، مردم خودرا برای رسیدن به آرمانهای انسانی شان هدایت کنند. اما آنچه از قبل آشکاراست که با تابوهای آیدیالوژیکی از هرنوعی که باشند ، نمیتوان با این جنبش همگامی نمود. زیرا آیدیای " انتر ناسیونالیزم پرولتری " و " اخوت خواهی اسلامی " هردو سدی نفوذ ناپذیر در برابر تفکر احیای " هویت قومی " و " شرکت دهی سیاسی" جوامع محروم و از جمله جامعه ء هزاره ایجاد می نماید و رونده گان این گونه آیدیاها ، راهیان آرمانهای دسترسی ناپذیری بود ه که با توجه به ویژه گی های اجتماعی افغانستان طرح رسیدن به این آید یالها سوای خیالپردازی چیزی دیگری در خود ندارد. به ویژه که این هردوآیدیا درافغانستان آزمون گردید ، اما به جای آرامش ، بستری از خون ، آتش و تجاوز را در سر تاسر کشور گسترانیدومردم افغانستان برای این " تجارب ناکام " بهای گزافی پرداختند
روشنفکران ، اندیشمندان ، آگاهان ، دانشمندان و فرهنگیانی ارزش آفرین هستند که با زمان حرکت می کنند و درپویایی تکامل و توسعه ای اندیشه های شان سعی می نمایند و تابوهای اندیشوی وحزبی گذشته ای شان را شکستانده اند ، برای رسیدن به قدرت شخصی شان دست به در یوزه گی نمیزنند وبا اعتماد به نفس در جهت فرازمندی هویت و شخصیت جامعه ء هزاره کار می نمایند و دریک جدل منطقی سیاسی با هرگونه خشونت طلبی و مبارزه جویی خشم آلود در تقابل قرار می گیرند. هر آنچه سبب فزونی اعتبار جامعه اش می گردد استقبال می نمایند. به این آگاهان و روشن گران می توان لقب دیگر اندیش و تحول پسند را داد ، امید بست و همگام بود. تعداد از این روشنفکران در جامعه ء هزاره اندک نیست فقط اگر خرد " خودباوری " و شعور " واقع بینی " در ما غلبه نماید و با چشمان باز و امروزی نسبت به جامعه ء خود نگاه کنیم. آخر اینکه گذشته ای ما درد ناک ، آینده ما رازناک است پس ناگزیریم که زمان حال را دریابیم تا از تکرار مجدد تاریخ وآینده ء خوفناک مردم خویش جلوگیری کرده باشیم. این وقتی دسترسی پذیراست که فشرده و متحد ، سنجشگرانه و دقیق هرکدام سهمی خودرا بدون منت گذاری بر دیگری ، در جهت ایجاد " جنبش نوگرا " ادا نماییم و "اصول شورایی " در هدایت این جنبش به فرهنگ گرداننده گان این جنبش تبدیل شود تا آینده ی جنبش را از "دکتاتوری فردی " در امان نگهداشته باشند.
