اعتماد پروری
بحران اعتماد ، از دشواری های اساسی همگرایی میان جوامع محروم افغانستان است . زایش ، پرورش وترویج این بحران یکی از حیله های بسیار کار آمد استبداد در طول تاریخ مناسبات اجتماعی اقوام بوده که حاکمیت های قبیلوی در گسترش آن ید طولایی داشته است. استبداد ، برای وسعت گزینی بحران اعتماد به خصوص پس از سلطنت عبد الرحمن ، نخستین محور برای آفرینش بی باوری میان اقوام افغانستان ، " هزاره ها " را گزینه کرد. سیلی از تبلیغات ، فتواها ، القاب توهین آمیز به آدرس هزاره ها جاری گردید. این گزینش را نباید تصادفی تلقی کرد. چون قبل از قتل عام هزاره ها توسط عبد الرحمن ، جامعه هزاره یکی از اتنی های بزرگ وشجاع افغانستان بود که با تاریخ درخشان آزادیخواهی و گره خوردگی آن با تمدن های بزرگ کوشانی ها ، زاولی ها ، غوری ها ، تیموری ها ، غزنوی ها و غیره هویت یافته بود. دراین مقال قصد نداریم تا روی بحران اعتماد میان جوامع محروم افغانستان مکث نماییم وآنرا می گذاریم به یادداشتی دیگری با عنوان " غلبه بر بحران اعتماد ".
عبدالرحمن در کتاب " تاج التواریخ " خوددر آغاز بخش " جنگ با طایفه ای هزاره " اعتراف میکند که هزاره ها قوم بزرگ ، صادق و زحمتکش هستند. او از جمله چهار جنگ بزرگ علیه خود را ، یکی جنگ با هزاره ها می داند و می گوید که این طایفه از سیصد سال بدین سو ، همیشه سرکش و آزاد بوده اند و از خاطرات نوشته شده ای بابر شاه یاد میکند که نتوانسته این طایفه ای بزرگ را به اطاعت خویش در آورد. اما انتخاب عبدالرحمن برای سرکوب نمودن هزاره ها بر شالوده ء دوهدف استوار بود که خودش طراحی کرده بود :
۱- محو فزیکی تا آخرین فرد هزاره .
۲ - ایجاد تنفر اجتماعی تا حد که تمام رعایای کشورش ، این قوم را کافر ، نفرین شده و مستحق محو کامل فزیکی بدانند.
محو فزیکی :
برای نابودی جمعی هزار ه ها لشکر مسلح ومجهز ضرورت بود که عبد الرحمن این لشکر تجهیز شده را در اختیار داشت. با پیش بینی های قبلی و شناسایی های ارضی به معیت لشکریان تعلیم یافته وایله جاری های متعصب ومتخاصم با هزاره ، از پنج استقامت بالای هزاره جات حمله ور شدند. معلوم بود که با این آماده گی های نظامی شبا روزی دوساله ی عبد الرحمن ، هزاره ها با داشتن حد اقل امکانات تسلیحاتی ونداشتن سپاه تربیت یافته ای نظامی ، فقدان سلاح سنگین ، پیروزی با عبد الرحمن بود. علی الرغم این امکانات هزاره ها مقاومت بی نظیری از خود نشان دادند که متاسفانه اغلباً تاریخ بر منهج عدل استوار نمی باشد و جانب زور آوران را می گیرد ، ورنه این مقابله یکی از نادر ترین مقاومت ها در تاریخ بشریت است که هزاره ها در نبود امکانات نظامی ودر یک جنگ کاملاً نابرابر از خود به یاد گار گذاشته اند.
گرچه عبد الرحمن توفیق نیافت تا هزاره هارا به طور کامل نابود نماید ، اما تامرز ۶۲ در صدی نابودی این جامعه پیش رفت. که فقط در ارقام وزبان ساده می آید اما این تراژیدی بزرگ برای هزاره ها نه یک خاطره ء تلخ بلکه یک تاریخ فراموش ناشدنی است که اجداد شان فقط همین صد سال و اندی پیش با خون شان خطوط درشت این تاریخ را رقم زدند. این فریاد های بی صدا از کله های منارشده ، از چشم های ریخته شده در ترازوی های شهر استبداد زده ، از غل وزنجیرهای زندانیان پوسیده شده ، از کنیزان فروخته شده در بازارهای هندوستان ، از غلامان و نوکران خانه زاد اشراف کابل و قندهار و از تبعیدیان پاکستان ، ایران و آسیای میانه تا همین لحظه از کنگره ء تاریخ به خون نشسته ای این کشور بلند است.من از کسانی در عجبم که با نجواهای بی مقدار شان به زعم خود " برخورد های سیاستمدارانه " در قبال این استبداد خشن و خون ریز ، " سکوت " را توصیه می کنند واین را می گذارند به حساب صعه ء صدر ، بزرگ منشی وبخشایش مسیحایی . در حالیکه استبداد خونین که پس از عبدالرحمن تا عصرما بر هزاره ها تحمیل گردیده کمتر از استبداد فاشیسم هیتلری بر یهودیان نبوده است. فرق دیگری که دارد این است که یهودیان در یک مقطع کوتاه ومعین از تاریخ نابودی کامل تهدید شان می کرد. ولی با شکست هیتلر فصل رهایی یهودیان آغاز گردید ، آنها توانستند صدای اجداد شان را که در کوره های آدم سوزی و زندانهای مخوف مرگ ، محوگردیدند ، چنان بلند فریاد نمایند که امروز در سراسر گیتی همه نسبت به آنها احساس همدردی می کنند وروزی نیست که در رسانه های دنیا صدها نوشته و تحلیل در قبال درد مندی و استبداد که بر آنها رفته است ، منتشر نشود. اما " هزاره ها " از روز قتل عام تا کنون در واقع فریاد نا رسا داشته است. و هر از چند گاهی که درد شان را فریاد کرده ا ند ، از خود و بیگانه این فریاد را به حساب " تفرقه ی ملی " ، " وحدت شکنی ملی " ، ناسیونالیسم کور " ، و یا " نژاد پرستی " تعبیر و تفسیر کرده اند. چقدر درد آور است که تو نتوانی دردت را ، درد نابودی فزیکی ات را ، درد بی خانمانی و تبعیدت را ، درد زندانی شدن ات را ، درد شهادت عزیزانت را ،و دهها درد دیگرت را فریاد نمایی. در حالیکه هزاره ها باید این توفیق را می داشت که نه تنها درد شان را فریاد می کردند بلکه عبدالرحمن و پس از آن هر مستبد دیگری که بر اساس هزاره ستیزی عمل کرده اند ، به محاکمه ی بین المللی بکشانند. آنچه که یهودیان کردند. انچه که ارمنی ها می خواهند که ترک ها غرامت قتل عام اجداد شان را پس بدهند. اما هزاره ها هنوز از این گونه داد خواست هانه تنها به دور اند ، بلکه " مصلحین نازنین شان ( ! ) " توصیه می کنند که زیاد از عبد الرحمن وامثال آنها نگویید. چون " ما زیاد آسیب پذیر هستیم ". وقتی طالبان کوچی نما به رسم نیاکان شان به هزاره جات یورش می برند ، هرچه که دم دست شان می آیند ، خوردو خمیر می کنند ، قریه ها را آتش می زنند ، مردم بی دفاع ، بی سلاح ، فقیر و محصور به یک زنده گی بخور نمیر را آواره می سازند. بار دیگر مصلحان نازنین که ادعای نخبه گری را نیز دارند ، زبان به تسامح می گشایند واز هر سو سعی می کنند تا مبادا با دفاع از مردم شان " خاطر نازک ارباب قدرت " ترک بردارد. بازهم با همان شعار پیش می آیند که " ما زیاد آسیب پذیر هستیم ". وقتی این قضیه که قتل ، تاراج ، قریه سوزی ، آواره گی را به دنبال داشت باید بحث آن در پارلمان ( " خانه ملت " ) توسط وکلای هزاره کشانیده می شد ، اما وکلا مهر سکوت بر لب زده اند. ودر قبال مسئله ای که بود و نبود مردم اش مطرح می شود هرکدام دیگری را ملامت می کنند وبی محابا از چند دسته گی شان حرف می زنند.
تنفر اجتماعی :
تصور نشود که عبد الرحمن تنها یک خود کامه مستبد بود ، او برای تمرکز قدرت به دستان خویش خیلی زیرک و ماهر بود. چون او برای رسیدن به قدرت تک فردی خویش این مهارت را باید می داشت که امپراطوری های بزرگ انگلیس وروسیه تزاری را طور راضی نگهدارد که با شاخ در شاخ شدن آنها پای او نشکند. چنانچه او در کتاب خویش بار بار این دو امپراطوری را به شیر و خرس تشبیه میکند که هرکدام برای بلعیدن افغانستان چنگال باز کرده اند. عبدالرحمن که سالها به مستمری روسها زیسته بود وقتی به کابل میرسد یکسره به ولی نعمت خود پشت می کند ودر خدمت انگلیس ها قرار می گیرد و پس از آن به اخلاف خود توصیه می کند که " حرمت این دوستی " را پایدار نگهدارد. او برای تحکیم قدرت استبدادی خود پنجده را به روسها ومناطق قبایلی را به انگلیس ها می بخشد. در داخل با مردم خود جنگ را آغاز می کند تا گویا همه سر به اطاعت او بگذارند. در این جنگ ها با مهارت از تسلیحات و مشاوران نظامی انگلیسی استفاده می کند بدین سان حکومت مرکزی افغانستان را بردریای از خون ، اشک وآه مردم کشورش پی ریزی میکند.
طوریک در بالا گفتیم ، عبدا لرحمن بحران اعتماد و ایجاد تفرقه افگنی را از " هزاره ها " آغاز نمود وپس از آن اخلاف وی آنرا ادامه دادند. عبد الرحمن برای توجیه نابودی جمعی هزاره ها نیاز به توجیهات داشت. او با استفاده از این توجیهات تنفر اجتماعی نسبت به هزاره ها را در میان ساکنان کشور با آگاهی تمام بر انگیخت. ابتدا از ملاهای سنی فتوای کافر بودن هزاره هارا گرفت. با این توجیه جنگ با " کفار " را آغاز نمود. پس از آن اشتهار داد که هزاره ها بقایای اولاد چنگیز اند وچنگیز هم خون ریز تاریخ وویران کننده ء افغانستان وقت. بعد اشتهار دیگری از راه رسید که هزاره ها وابسته به ایران شیعی است که متاسفانه تا امروز این سیاست به گونه ای آشکار نسبت به هزاره ها دنبال می شود ویکی از سوهان های است که هر از چند گاهی تیغ سیاست را در افغانستان برای بریدن گلو گاه هزاره ها برنده می سازد. پس از آن خودش از زبان مردم جعل کرد که گویا مردم ما می گو یند اگر هزاره ها ی خربارکش نمی بود گویا خود ما مثل الاغ باید کار می کردیم. شکست هزاره ها در جنگ عبدا لرحمن پی آمد های ناگواری داشت . هزاره جات سرزمین کوهها با زمین های کم حاصل وبدون معبرهای خط کشی شده ی آبی در وضعیت قرار گرفت که خسارات یک جنگ مدهش را با همان اقتصاد بدوی تحمل نماید. آواره گی جبری خانواده ها سبب گردید که برای تنازع بقا دست به حمالی ، زغال فروشی ، مزدوری ، نوکری ، حمامی گری ، گلکاری ، خشت مالی و غیره بزند. هزاره ها از یکسو از سر ناگزیری وتداوم حیات به انجام این کارها می پرداختند از سوی دیگر هرکدام از این کارها سرزنش و طعنه ای جامعه را با خود داشت همراه با القاب موهن . این القاب به طناب داری شباهت داشت که هرروز روح هزاره ها در شهر ها و کوچه ها توسط آن حلق آویز می شد. عبد الرحمن واخلاف وی به حد تنفر جامعه را نسبت به هزاره ها بر انگیختند که اغلباً فکر می کردند که هزاره ها نه تنها " انسان " نیستند بلکه حیوان های شاخ و دم داری هستند. چنانچه دوستی در بخش نظریات وبلاگ قصه ای خودرا نوشته بود که او پس از برگشت ایران در قندهار توسط طالبان اسیر می شود واورا دریکی از قریه های قندهار می برند. وقتی مردم محل آگاه می شوند که او هزاره است ، با تعجب می پرسند : " او قیافه ای ما را دارد ، پس شاخ ودم اوکجا است ؟ " ببینید که تنفر اجتماعی نسبت به هزاره ها تاچه حدی چند لایه ومتحجر است که هیچ تغیری نسبت به گذشته نکرده است. عبد الرحمن هزاره ها را خر بارکش می نامدو پس از صد سال واندی در قریه ای هنوز این تصور وجود دارد که هزاره باید شاخ و دم داشته باشد. سلسله ای این تنفر اجتماعی به حدی بود که جامعه ء محروم دیگری مانند هزاره ها به سقاوی ، رویه کشی و جوالی گری می پرداختند ، اما مدعیان رهبری این جامعه ، درفردای قدرت شان بنا برفضای تیره ی تبلیغاتی برخاسته از تنفر پراگنی حاکمیت های قبیلوی نسبت به هزاره ها ، خبط های زیادی مرتکب شدند که جبران آن به ساده گی میسر نمی باشد.
فراموش نشود که حوادث در افغانستان پیش بینی ناپذیر است. ظاهر خان وقتی به عنوان پادشاه یکه تاز افغانستان که فضل فروشی " دموکراسی تاجدار " را با خود یدک می کشید در ایتالیا مشغول تداوی چشم خود بود هرگز در ذهنش خطور نمی کرد که پسر کاکایش ، هم اتاقی دوران طفولیت اش اورا از قدرت براندازد. خورد ضابطانی که داوود خان را بر اریکه ی قدرت نشانده بودند ، آیا پیش بینی میشد که آنها اورا نه تنها از قدرت خلع می کنند بلکه در برابرچشمانش خانواده و خودش را به رگبار می بندند. تره کی که از آغاز ورود امین به حزب ، مدافع سینه چاک اوبود ، تصور نمی کرد که شاگرد وفادار وی ، روزی بالشت را بر دهان او بفشارد. کارمل که نجیب را دست پر ورده ای خود می دانست ، در فکرش خطور نمی کرد که با آن همه ستایش ، تکریم ونیایشی که به دربار " کشور کبیر شورا ها " برده بود ، روزی اورا برمی دارد ودست پرورده اش را به قدرت می نشاند. نجیب که به پنج سال دفاع مستقلانه می نازید ، در هنگام قدرت اش ، رفیق سوویتی اش آقای " روتسکوی " - قهرمان جنگ افغانستان - از مجاهدین در مسکو پذیرایی نمود واین خود پیام سقوط وی بود. آیا در مخیله ای نجیب می آمد که وزیر خارجه اش اورا ، زبون وذلیل خطاب کند نزد مسعود برود و پروتوکول تسلیمی امضا نماید ومعاونش آقای رفیع نزد گلبدین بدود تا پشتون ها از قدرت آینده محروم نشوند. مجاهدین تصور می کردند که چند تا طلبه ای دیو بندی بی نام ونشان وبی خبر از دنیا ، با عبور موفقانه از سپین بولدک سرانجام برتخت کابل بنیشنند وآنها را در دره ء پنجشیر محدود بسازند. طالبان که به زودی هوای به رسمیت شناخته شدن بین المللی شان را در سر می پرورانیدند وچیزهای هم سرهم بندی کرده بودند ، فکر نمی کردند که روزی امریکایی ها آنها را از قدرت براندازند. بدین ترتیب حوادث دست به دست شدن قدرت در افغانستان پیش بینی ناپذیر است. پس از همین حالا در تمامی زمینه ها فکرهای مان را باید بکنیم ، چون سیاست همیشه از خط منافع عبور می کند ودر واقع سیاست جنگ منافع است . یکی از عمده ترین شکست ما در طول تاریخ " خوشباوری سیاسی " مابوده که متاسفانه از طریق اطمینان دهی های کاذب هزاره ستیزان اغفال تاریخی شده ایم. به گونه ای مثال به سر نوشت سه شخصیت تاریخی و اثر گذار جامعه هزاره نگاه نمایید :
۱ - ارتباط حاجی خان کاکر ( کاکل ) به عنوان فرستاده ی امیر دوست محمد خان با میریزدان بخش بهسودی و شهادت وی به دست همین خان کاکل در سیغان بامیان.
۲ - کشانیدن ابراهم خان گاو سوار پیشوای قیام هزاره جات ، نزد ظاهر خان که منجر به ضبط ملکیت ودارایی اش گردید و خود واولاده اش را مادام العمر در بغلان تبعید کردند.
۳ - رفتن رهبر شهید استاد مزاری جهت مذاکره با طالبان که سر انجام بر خلاف ننگ و غیرت " پشتونوالی " طالبان مهمانان خود را در خانه خود ، به شهادت رسانیدند. وبه ریش این متل پشتو خندیدندکه :
که د پشتانه په کور میلمه راشی ، زان ته دریغ نه کوی. ( در خانه ای پشتون اگر مهمان بیاید ، جان خود را دریغ نمی کند )
این ها همه درس های عبرت انگیزی اند که باید آگاهی وشم سیاسی ما را در قبال راهبردی های سیاسی جامعه ی ما تقویت نماید و برای نجات از تکرار فاجعه بار تاریخ و نبرد منطقی علیه تنفر اجتماعی وسرانجام برای پیدایی جایگاه خویش در معادلات قدرت سیاسی افغانستان ناگزیر هستیم که از همین حالا دست به کارشویم. امروز و فردا نکنیم. همین لحظه باید فرهنگ خصومت با خودی ها را کنار گذاشته واز ریشه نگرش های ناباورانه ای خویش را در قبال همدیگر دگرگون نماییم. پرورش و تقویت اعتماد به همدیگر به عنوان یک اصل مسلم در دستور کار ما قرار بگیرد. هر فرزند دردمند ، معتقدو متعهد به منافع مردم ، باورمند به عدالت ملی و اجتماعی یک سرمایه ای بزرگ جامعه ای هزاره است. این سرمایه های فکری ، فرهنگی ومعنوی باید در جایی جمع گردند. بارقه ای آگاهی ، پیشروی واعتلای فکری از همین سرمایه ها متصوراست. کم بها دادن به تک تک این سرمایه ها کم بها دادان به آزادی ، انسانیت وعدالت موعود می باشد. پس قلم های که در مذمت این سرمایه های فکری و معنوی به جولان در می آیند شکسته باد وزبان های که در تخریب اجتماعی آنها باز می گردند ، بریده باد. تخریب این سرمایه ها در واقع فقر ما را مضاعف می سازد. هیچ مرزی مارا نباید جدا نماید. مرزها مرده اند . چپ و راست برای ما نباید مانع جدایی و بحرانی در اعتماد ، دوستی وهمگرایی ما پیش آورد. چپ وراست دیگر به تاریخ رفته است و تبارهای دیگر در افغانستان ، از این ورطه پای به بیرون کشیده اند. وحدت نیروهای آگاه باید در دستور کار ما قرار بگیرد. اما این وحدت نمی تواند به صورت انفرادی تبلور یابد. چون فعالیت فردی به ویژه در عرصه ای سیاست بسیار شکنند ، نارسا ودر برخی موارد به دلیل بروز مشکلات ، یاس آور می باشد. فرد در عرصه ی سیاست که هم علم است ، هم فن نمیتواند به تنهایی گره گاه های عمده ای سیاست را باز نماید این عجز سبب میشود که فرد را ، مایوس ، دلزده و بیزار نماید. بدان دلیل است که تجارب بشری مبارزه سیاسی را در درون یک تشکل ساز گار می بیند. احزاب سیاسی از یکسو که مرکز تجمع داوطلبانه ای افراد برای به ثمر رسانیدن ا هداف مشترک وهمسو است ، از سوی دیگر جایگاه گشایش گره گاهای عمده قضایای سیاسی به دست یک جمع می باشد که خرد جمعی در آن حاکم است. البته این نکته به احزابی صدق می کند که تصامیم شان بر معیار های شور و بحث جمعی پی ریزی شده باشد نه احزابی که یک فرد به جای همه تصمیم می گیرد و طبعاً در فردای نبود آن فرد ، دیگر حزبی هم وجود نخواهد داشت.
لازم به تذکر است که برای رسیدن به اهداف سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی لایه های همفکر باید در کنار هم قرار بگیرند. چون در افغانستان برای تبارهای دیگر شاید حضور چند گانه ای سیاسی مشکل ساز نباشد ، اما جامعه هزاره به میزان بلندی از این قاعده مستثنی است. چون هزاره ستیزی یک روش عام است که در بروز هر حادثه و دگرگونی این روش از عمق به سطح می آید ، وبعد تنها تغیرش همین است که از سطح به عمق می رود. لذا استبداد که هزاره ها به دوش میکشند استبداد مضاعف وچند بعدی است. استبداد سیاسی ، استبداد مذهبی ، استبداد معنوی ، استبداد نژادی ، استبداد فرهنگی ، استبداد منطقوی ، استبداد زبانی و استبدادهای دیگر ، تقریباً با تاریخ جامعه ء هزاره گره خورده است. پس رهایی از این همه استبداد چند بعدی نیاز به انسجام هم آهنگ شده ، منضبط ، مدنی و تو ام با آگاهی دارد. نسل آگاه این جامعه که مصمم به رهایی مردم خویش اند ، هیچ مرزی نباید آنها را از همدیگر دور نمایند چون نسبت به مناسبات تاریخی و اجتماعی جامعه خود آگاهی دارند وطبیعتاً به این درک سیده اند که حرکت در جزیره های جدا از هم نه تنها اثر گذاری ندارد بلکه این تفرق تیغ استبداد را برای بریدن شاهرک هزاره تیز تر می نماید ، از دید این قلم همه روشنگران جامعه هزاره باید به اختلافات سلیقه ای شان پایان بدهند ، در کنار یکدیگر با درک از شرایط حساس کنونی وبا توجه به پیش بینی ناپذیر بودن حوادث ، فریادگر یک نبرد مشترک در درون یک تشکل مشترک باشند. وقتی چپ ، راست ، میانه ، تند رو ، کند رو وغیره مرزهای برای جدایی نباشند ، پس هیچ دلیلی نمیتواند اقامه گر چندین نوع تشکل سیاسی متشکل از روشنگران ، نخبه گان ، آگاهان و روشنفگران جامعه ای ماباشند. در صورت که ما بدانیم داشتن یک طیفی انسجام یافته ای از روشنگران در جامعه ی ما اثر گذار است ، باید با آن طیف همگام شد ویا به سخن دیگر آن طیف را باخود همگام ساخت و از نفوذ سیاسی ، اجتماعی ، ملی همدیگر چنان بهره گرفت که راه را برای تحقق اهداف عدالتخواهانه مردم ما هموار نماید. تنها در ظهور اتوریته های انسجام یافته و هم آهنگ شده میتوان سد استوار دفاع از جامعه خود را برپای داشت. ورنه تقسیم اتوریته ها به مرز شکست می رسد. اگر این تقسیم از سر آگاهی ، خودمحوری ویا تفاوت سلیقوی باشد برای یک جامعه از همه سو محروم ، فاجعه بار خواهد بود.
البته آنچه در فوق گفتیم ، حسابش از طیف های شکل یافته ای سازمانی و یا در حال تشکل که به نحو ی دست قدرت برای معاملات پشت پرده ی سیاسی در آنها دخیل است ، کاملاً جدا است. چون همه چیز شان از قبل هویدا وروشن بوده و سخنی با آنها نداریم.
